حق تعالى جزايى را كه در خور است ستاند . پس بسا حجت كه آن روز باطل و ناپسنديده باشد ، و دستاويزهاى عذر كه بريده . پس در كار خويش بكوش ، تا عذرى آورى كه پايدار باشد ، و حجتى كه استوار . و آن را بگير كه براى تو مىماند - و آن نيكويى كردار است - از آنچه براى آن نخواهى ماند - كه جهان ناپايدار است - و سفر خود را آماده باش و به برق نجات ديده گشاده و بارگى جد و جهد را بار برنهاده .
( 224 )
و از سخنان آن حضرت است
به خدا ، اگر شب را روى اشتر خار مانم بيدار ، و از اين سو بدان سويم كشند در طوقهاى آهنين گرفتار ، خوشتر دارم تا روز رستاخيز بر خدا و رسول ( ص ) در آيم ، بر يكى از بندگان ستمكار ، يا اندك چيزى را گرفته باشم به ناسزاوار . و چگونه بر كسى ستم كنم به خاطر نفسى كه به كهنگى و فرسودگى شتابان است و زمان ماندنش در خاك دراز و فراوان . به خدا عقيل را ديدم پريش و سخت درويش . از من خواست تا منى از گندم شما به دو دهم ، و كودكانش را ديدم از درويشى موى ژوليده ، رنگشان تيره گرديده گويى بر چهرههاشان نيل كشيده ، و پى در پى مرا ديدار كرد و گفتهء خود را تكرار . گوش به گفتهاش نهادم ، پنداشت دين خود را به دو دادم ، و در پى او فتادم ، و راه خود را به يكسو نهادم . پس آهنى براى او گداختم ، و به تنش نزديك ساختم ، چنان فرياد برآورد ، كه بيمار از درد . نزديك بود از داغ آن بگدازد ، - و قالب تهى سازد - . او را گفتم نوحه گران بر تو بگريند ، گريستن مادر به داغ فرزند ، از آهنى مىنالى كه انسانى به بازيچه آن را گرم ساخته و مرا به آتشى مىكشانى كه خداى جبارش به خشم گداخته ؟ تو بنالى از آزار و من ننالم از سوزش - خشم كردگار - و شگفتتر از آن اين كه شب هنگام كسى ما را ديدار كرد ، و ظرفى سرپوشيده آورد . - درونش حلوايى - سرشته ، - با روغن و قند آغشته - چنانش ناخوش داشتم كه گويى آب دهان مار بدان