پس پدرت على عليه السلام براى حفظ بيضهء اسلام ، و باقى ماندن اين اذانى كه در مأذنهها گفته مىشود ، و حفظ آنچه در دست آنان است از قرآن ، و پايدار بودن نماز به طرف كعبه ، و حفظ احكام ظاهرهء اسلام ، خون جگرها خورد و شدايدى را تحمل كرد كه اگر تأييدات الهى نبود كه در هر حال آن حضرت را بقدرت باهره خود تقويت نموده و حفظ فرمود ، هر آينه از حمل آن عاجز بود پاك و منزه است خدائى كه بفضل و عنايت خود آن حضرت را تقويت نموده و نيرومند قرار داد .
و چه بسيار قول خنساء مناسب با جدت على عليه السلام است كه ميگويد :
و ما بلغت كف امرء متطاول * به المجد الا حيث ما نلت اطول
و ما يبلغ المهدون في القول مدحة * و لو اكثروا الا الذى فيك افضل
يعنى و يد طولاى هيچ مردى بمقام مجد و عظمتى نرسيده است مگر اينكه آنچه را تو به آن دست يافتهء بالاتر و برتر است ، و مدح گويان و ثناخوانان هر چه در مديحهسرائى بيافزايند آنچه در تو است افضل و بالاتر از آن است .
فصل نود و يكم
و اى فرزندم محمد كه خداوند جل جلاله آنچه از معرفت احتياج دارى به تو عنايت فرمايد ، و بزيادى سعادات و عنايات خود مشرفت فرمايد ، بدان كه عداوت و دشمنى در ميان پدرت على عليه السلام و آنان كه بر او مقدم شدند ظاهر و متواتر است و قابل انكار نيست ، براى وضوح اين مطلب بكتاب ( طرائف ) و كتاب ( نهج البلاغه ) و كتب تاريخ اهل صدق و امانت مراجعه كن ، و من در كتاب ( طرائف ) پارهء از آنچه بخارى و مسلم در صحيح خود راجع بسقيفه روايت نمودهاند ذكر كردهام ، از جمله اينكه : پدرت على عليه السلام و جماعتى از بنى هاشم بلا خلاف از بيعت با ابو بكر تا شش ماه تخلف نمودند ، و از آن جمله اينكه : عمر شهادت داده باينكه عباس و پدرت على عليه السلام ابو بكر و عمر را كاذب و خائن و غدركننده ميدانستهاند ، و بر طبق آن شهادت ميدادند . « 1 »
هامش
( 1 ) در جلد هشتم بحار الانوار ( باب شكاية امير الحسن عمن تقدمه ) صفحه 180 ميفرمايد : سيد بن طاوس در كتاب ( طرائف ) از صحيح بخارى ، و صحيح مسلم ، و جمع بين الصحيحين حميدى بسندهاى خود از مالك بن اوس روايت نموده كه : عمر بن الخطاب بعباس و على گفت : چون رسول خدا از دنيا رفت و ابو بكر متصدى امر خلافت شد و گفت :
من جانشين رسول خدا هستم ، شما دو نفر آمديد در حالتى كه تو ( عباس ) ادعاى ميراث پسر برادر خود مينمودى ، و على ميراث زوجهء خود را از طرف پدر مطالبه ميكرد ، پس ابو بكر گفت : رسول خدا فرموده است : ما گروه انبياء ارث نميگذاريم آنچه واگذاريم صدقه است ؛ پس شما دو نفر او را كاذب و گنهكار و غدركننده و خائن دانستيد ، و خدا داند كه او صادق و نيكو كار و در متابعت حق استوار بود ، و چون ابو بكر وفات كرد و من متصدى امر خلافت شدم و خود را جانشين رسول خدا و ابو بكر دانستم شما مرا نيز كاذب و گنهكار و عذركننده و خائن دانستيد ، و خدا داند كه من صادق و نيكوكار و تابع حق هستم ، پس چون من متصدى امر خلافت شدم شما دو نفر متفق و متحد شده و بنزد من آمده و مطالبهء ميراث نموديد . اقول پس از اين علامه مجلسى ميفرمايد : من خود اين خبر را در صحيحين ديدهام ، و در جامع الاصول از صحيحين و ترمذى و نسائى و ابو داود از حميدى بالفاظ مختلفه نقل نموده است ( انتهى ) .