فصل سى و سيم
و ميگويم : كه انسان با معرفت وجدانى او ، بحادث بودن اجسام ظاهرهء كه در مرئى و منظر او است ، محتاج بمعرفت مماثل بودن اجسام است ، يعنى بداند كه اجسامى كه نديده و از نظر او غايبند مثل همين اجسامى كه ديده و حاضرند همه بشهادت عقل حادثند ، و اين هم باندك تامل و تعريفى شناخته مىشود ، و محتاج به طول بحث ، و نظر و استدلال مفصل نيست ؛ زيرا كه عقل درك مىكند ، كه هر جسمى مركب است ، و هر مركبى بر حسب تركيب داراى عرض و عمق است ، چون اگر حقيقت جسم از تركيب و تأليف خارج شود جسم نخواهد بود ، و عقلا و شرعا داخل در عنوان جسم نيست ، و متصف بصفت جسميت نخواهد بود .
علاوه بر اينكه هر جسمى محتاج به مكان و چيزى است كه در آن قرار بگيرد ، و مكان چنانچه قبلا بيان شد قهرا مقدم بر آن جسم است ؛ پس جسم بالضرورة متأخر از مكان است ، و با اين حال و اين اندك فكر و تأمل ، آيا در حادث بودن جسم براى كسى كه داراى كمترين قوهء فكر و نظر باشد شك و شبههء باقى خواهد ماند .
فصل سى و چهارم
و ميگويم : كه اجسام با اين وصف واضح و آشكار خود دليلى است كافى بر اينكه براى آنها مؤلف و محدث و مدبرى است كه بر حسب حكمت و مصلحت آنها را تدبير مينمايد .
و انبياء عليهم السلام ، و كتابهاى آسمانى به اين دلالتهاى آشكار اشاره و تنبيه فرمودهاند ، و شيوخ معتزله مردم را از اين راه روشن منحرف نموده ، و طريق حقيقت را بر آنان تنگ نمودهاند ، چنانچه در تعريف آتش گذشت كه با اين كه بر همه معلوم و آشكار است ، بطريق استخراج از اشجار و احجار متوسل شده و موجب انحراف مردم را فراهم نمايند ، و اين مثاليست حق و صحيح كه اهل انصاف آن را قبول نموده ، و احتياج بامر زائدى ندارند .
فصل بيست و پنجم
و مثل ايشان با متعلمين مثل شخصى است كه در مقابل او شمعى روشن باشد ، و استاد آن را برداشته و در جاى دورى ببرد كه مواقع زيادى در ميان او و آن شمع