در راه مكه يافت مىشود ، چون در هر سنگى آتش نيست ، و محتاج بفندك و پنبهء آتشگيرانه است و محتاج است به جائى كه هوى در آن ملايم باشد و جريان زياد نداشته باشد ؛ تا مانع از تأثير آتشى كه از سنگ خارج مىشود نباشد ، در اين صورت آن بيچاره ناچار است از اينكه با وسائل زياد ، از جاهاى مختلف و دور و دراز اين آلات را تحصيل نمايد و به كار برد تا آتش را بشناسد .
و حال اينكه اگر از اول به او ميگفت : آتش اين است كه به چشم خود مىبينى و در همه جا هست ، و اين همان است كه در سنگ و درخت نهفته است ، آن بىچاره كه آتش را بوجدان شناخته و به چشم ديده بود از ترتيب دادن اين آلات ، و تحمل اين مشقتهاى زياد ، و تحصيل چنين برهانى بىنياز بود .
فصل سى و دوم
و هر كس از تعريف بامر روشن و آشكار بتعريف بامر خفى و پوشيده عدول نمايد ، سزاوار است كه او را گمراهكننده نامند ، نه هدايتكننده .
و بيان اين جمله اينست كه هر جايى كه در آن جسم واقع است ، قبل از وجود آن جسم ، و هر چيزى كه براى آن اول و ابتدائى است بالوجدان حادث است ، و وجود اجسام مسلما بعد از مكان است ، پس ناچار آن هم حادث است و در آن شك و ريبى نيست .
و اينكه هر عاقلى كه زيادى و نمو اجسام را در انسان و درختان مشاهده نمايد ، مثل نطفهء كه از آن انسان پديد آيد ، و دانهء خرما كه از آن درخت خرماى بزرگ به عمل آيد ، و هستهء كه از آن درختان تنومند بوجود آيد ، بديده ظاهر مىبيند ، و بالوجدان درك نمايد كه همه اينها بالضروره حادثند .
پس شخص عاقل چگونه در معرفت حادث بودن اين چيزها از چنين راه واضح و آشكار بطريقهء حركت و سكون عدول نمايد ؟ كه خود دو عرض بيش نيستند كه ديده نميشوند . و حقيقت آنها معلوم نيست ، و حادث بودن خود آنها ، و دليل بودن آنها بر حدوث اجسام معلوم نگردد مگر به نظر دقيق ، و گذشتن از عقباتى كه موفقيت در آن بسيار كم است