را ملاقات نمائيم ، و نزد پدرت امير الحسن عليه السّلام و سلف طاهرين خود حاضر گرديم ، از تو پرسش نمايم ، پس مكرر در معانى آن نظر كن ، و با دقت مطالب آن را مطالعه نما ، و ببرادران خود و هر كس كه اميد دارى كه آن را قبول نمايد و از آن بهرهمند گردد ، نظر كردن در آن و مطالعهء آن را تذكر ده و سفارش نما .
فصل صد و پنجاه و پنجم
و از عجائبى كه براى من اتفاق افتاد ، بدون اينكه قصد و ارادهء آن نمايم اينست كه بعد از تمام شدن اين كتاب متوجه و متذكر شدم كه مولانا على بن ابى طالب شرفه اللَّه جل جلاله بكمال صلواته عليه ، نامهء كه به فرزند خود و نامهء كه بخواص اصحاب و شيعيان خود با اين نصايح و مضامين عاليه نوشته در همين اوان از عمر بوده كه سنين عمر من به آن رسيده است .
زيرا كه آن حضرت وصيت بمولاى ما امام حسن عليه السّلام را پس از بازگشت از صفين املاء فرموده است ، و نامهء بخواص شيعيان خود را بعد از واقعه نهروان و قتل مارقين املاء فرموده است ، و بعد از آن بكوفه تشريف آورده و پس از مدت كوتاهى كه در آن شهر اقامت فرمود اشقى الآخرين عبد الرحمن بن ملجم عليه لعنة اللَّه و لعنة اللاعنين آن حضرت را بقتل رسانيد ، و عمر شريف آن حضرت در حدود شصت و سه سال بوده ، و من اين كتاب را براى تو و برادرانت و كسانى كه در نزد من و تو عزيزند نوشتم در حالى كه داخل در سال شصت و يك از عمر و زندگى در اين دار فانى شدهام ، خداوند جل جلاله توفيق طول بقاء و عمر عنايت فرمايد .
فصل صد و پنجاه ششم - ( دفع اشكال از كلام امير الحسن عليه السّلام )
و در نامهء پدرت ( على عليه السّلام ) بشيعيان خود گذشت قول آن حضرت كه فرموده :
( و ما القى في روعى و لا عرض في رئيى ان وجه الناس الى غيرى )
بخاطر من خطور نكرده و بنظرم نميرسيد كه مردم مرا واگذارند و به ديگرى متوجه شوند ،