با من موافقت ننموده و از حكم من سرپيچى كردند ، و لسان حال عقل گويا است : كه جايز نيست براى من كه از آنها در جهالت و هلاكت خود متابعت و پيروى نمايم ، و در اين مدت عمر طولانى نتوانستم ميان اين دو خصم حكومت نمايم ، يا آنها را صلح و آشتى دهم كه نزاع و مخالفت از ميان برداشته شود ، و موجب روشنى چشم گردد .
پس كسى كه خود را شناخته است كه در تمام اين مدت از يك حكومت و قضاوت عاجز است چگونه تواند در حكومت و قضاوتهاى بسيار كه به حساب و شمار نيايد دخالت نمايد ؟
پس بايد كسى را كه عقل و نفس و هواى او متفق شده و بر شيطان غالب آمده ، و متفقا در مقام طلب طاعت و رضاى خداوند برآمدهاند ، و از مهماتى كه بر او واجب است فارغ است در نظر بگيريد و نزد او محاكمه نمائيد ، كه چنين شخصى با اين نيرو بر حكم كردن ميان مردم قادر ، و بر فصل خصومات توانا است .
پس اى فرزندم از رياست و دخالت در اين امور كنارهگيرى نمودم ، و ديدم كه به حكم عقل در اشتغال به آنچه راجع به خداوند جل جلاله ، و آنچه راجع بنفس خود من است ، هر آينه شغلى است شاغل كه بايد مراعات آن نمايم .
فصل صد و بيست و سيم
پس از آن اتفاق افتاد كه والدين من قدس اللَّه ارواحهما و نور ضريحهما براى من همسر اختيار نمودند ، به شرحى كه در كتاب ( البهجة ) ذكر كردهام ، در حالتى كه از اين وصلت و ازدواج كراهت داشتم ؛ زيرا كه ترس آن داشتم كه مرا از اعمال صالحه و كارهاى حق و صواب باز دارد ، و اين ازدواج سبب شد كه من با بعضى از آنان كه با ايشان وصلت كرده بودم مصاحبت و دوستى كرده ، و آمد و رفت نمايم ، تا اينكه بعضى از آنان در مناصب دولتى وارد شده ، و من آنچه كوشش كردم كه او را از اين كار باز دارم فائده نبخشيد و از اين كار كنارهگيرى نكرد ، و همين امر سبب مفارقت من از ايشان شد ، و مجاورت ايشان در حله بر من گران آمد ، ناچار ترك مراوده نموده و بمشهد مولانا الكاظم حضرت موسى بن جعفر عليه السّلام مهاجرت نموده ، و در آنجا اقامت كردم .