تا اينكه با مساعدت استخاره با همسر خود زهرا خاتون دختر وزير ناصر بن مهدى رضوان اللَّه عليها و عليه ازدواج نمودم ، و اين امر سبب شد كه مدت زيادى در بغداد كه محل حبائل و دامهاى شيطان است مانده ، و آنجا را وطن قرار دادم .
فصل صد و بيست و چهارم
پس اول دامى كه شيطان گسترد كه ميان من و خداوند صاحب رحمت و احسان جل جلاله جدائى اندازد ، اين بود كه مستنصر خليفه جزاه اللَّه عنا خير الجزاء از من تقاضا كرد كه بر طبق دستور و عادت خلفاء متصدى امر فتوى گردم ، و چون نزديك منزل كسى كه واسطه در اين كار بود و مرا براى اين امر خواسته بود رسيدم بدرگاه خداوند مالك آمال عز و جل تضرع نموده و مسألت كردم كه دين مرا و آنچه را كه به من عنايت فرموده است در نزد خود وديعت نهد ، و آنچه مرا برضاى حضرتش نزديك نمايد براى من حفظ فرمايد ، كه بسلامت از نزد او برگردم ، پس چون نزد او حاضر شدم آنچه را كه در قدرت داشت براى اينكه مرا در اين كار وارد نمايد به كار برد ، و با كمال جديت از من خواستار شد كه در اين امر وارد شوم ، ولى خداوند جل جلاله مرا بر مخالفت آنان و خوار داشتن نفس خود كمك كرد ، و در حفظ آنچه را كه در طلب رضاى او جل جلاله مالك بودم ، و در امتناع و اعراض از ايشان مددم فرمود ، و بعد از آن هم در بارهء من سعايتهاى هولناكى نمودند كه خداوند جل جلاله بفضل و كرم خود مرا كفايت نموده و عنايتهاى خود را در بارهء من زياد فرمود ، كه من بعض از اين امور را براى تو در كتاب ( الاصطفاء ) شرح دادهام .
اى فرزندم محمد ، اگر من در آن روز با ايشان موافقت كرده بودم ، و در امر فتواى دنيوى ، و قواعد باطلهء ايشان ، و بازيهاى اهل دنيا با آنان همراهى كرده بودم هر آينه براى هميشه هلاك شده بودم ، و همانا مرا در آنچه ميان من و پروردگار عالميان جدائى ميانداخت وارد نموده بودند .
پس بترس از اينكه در هزليات ، و بازيها ، و بدعتهاى ايشان كه همه آنها مخالفت