با جدت سيد المرسلين و پدرت سيد الوصيين است داخل شوى و با آنان موافقت و همراهى نمائى
فصل صد و بيست و پنجم
پس از آن خليفه بوسيله وزير قمى و غير او مرا دعوت كرد كه نقابت طالبيين را قبول نمايم و اين منصب را به من واگذار نمايد ، و چند سال اين تقاضا به طول انجاميد ، و من با عذار عديده متعذر ميشدم ، تا اينكه وزير قمى به من گفت :
اين منصب را قبول نما ، و به آنچه رضاى خداوند در آنست عمل نما ، در جواب او گفتم :
تو چرا در وزارت خود برضاى خداوند عمل نميكنى و حال اينكه احتياج دولت به تو بيش از من است ؟ كه اگر اين كار ممكن بود همانا تو خود عمل مينمودى ، بعد از آن در مقام تهديد من برآمدند ، و در تمام اين مدت خداوند مرا بر خلاف ايشان تقويت نمود و تأييد و مساعدت كرد .
با اين حال مستنصر خليفه بوسيله يكى از دوستانم در مقام جلب من برآمد ، و هر حيله و مكرى كه ممكن بود به كار برد ، از جمله روزى به من گفت : آيا سيد رضى و سيد مرتضى را ظالم ميدانى يا آنكه ايشان را معذور ميدارى ؟ البته معذورشان خواهى داشت ، پس تو هم مثل ايشان داخل اين كار شو و اين منصب را قبول كن ، در جواب او گفتم :
زمان ايشان زمان آل بويه و ملوك شيعه بود كه بخلفاء و خلفاء بايشان مشغول بودند ، بدين جهت براى سيد رضى و سيد مرتضى آنچه ميخواستند از رضاى خداوند جل جلاله ممكن و مهيا بود .
و بدان كه اين جواب بمقتضاى تقيه و حسن ظن بهمت موسوى ايشان بود ، و الا من عذر صحيحى براى دخول ايشان در اين گونه از امور دنيوى ندانم ، پس برحذر باش از اينكه در هلاكت خود با احدى از ملوك و سلاطين موافقت نمائى ، و احدى را بر مولا و مالك دنيا و آخرت خود خداوند جل جلاله اختيار نمائى ، و سلف طاهرين خود را بمخالفت رضاى خداوند جل جلاله بدنام نمائى ، و در خرابى آنچه را كه از شرف دنيا و دين براى تو بنا نمودهاند