طلحه به بصره آمد و براى مردم سخنرانى كرد و آنان را به خلع امام از خلافت تشويق نمود . مردم از وى پرسيدند : ابو محمّد ! نامه هايى كه از سوى تو به ما مى رسيد غير از اين بود كه اكنون مى گويى ! طلحه خاموش شد و جوابى نيافت و زبير را براى سخنرانى پيش فرستاد .
عايشه نيز در مسير حركت خود به بصره با چاه آبى به نام « حوأب » رو به رو گشت .
سگهاى اطراف اين چاه به وى پارس كردند . عايشه پرسيد : نام اين چاه چيست ؟ گفتند :
حوأب . ناگهان عايشه بانگ برداشت و بر بازوى شترش زد و آن را خوابانيد و سپس گفت :
به خدا سوگند : به خدا سوگند من مصداق حديث سگهاى حوأب هستم . مرا باز گردانيد .
مرا باز گردانيد .
بدين سبب عايشه و همراهانش يك شبانه روز در كنار چاه حوأب اردو زدند . امّا عبداللَّه بن زبير حيلهاى به كار بست و چهل نفر و بنابر قولى ديگر پنجاه نفر از باديه نشينان را حاضر كرد و بديشان رشوه داد تا نزد عايشه گواهى دهند كه نام اين چاه حوأب نيست . « 1 »
همچنين هنگامى كه زبير قصد كناره گيرى از اين جنگ را داشت ، بار ديگر عبد اللَّه بن زبير پا به صحنه مى گذارد و با فريب دادن پدرش وى را به ميدان نبرد باز مى گرداند . نقش عبداللَّه در اين ميان همچون نقش محمّد بن طلحه بود . مروان بن حكم نيز گاه به گاه وارد صحنه مى شد و بر ادامه جنگ تبليغ و تشويق مىكرد .
بدين ترتيب مى توان از دستهاى پنهانى در پشت شخصيّتهاى ظاهرى جنگ جمل پرده برداشت . اين دستها نشان از هم پيمانى بنى اميّه با برخى از كسانى كه در حكومت طمع بسته بودند داشت . اينان در واقع با پنهان شدن در پشت
هامش
( 1 ) - في رحاب أئمّة اهل البيت ، ص 25 .