تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ پانصد ساله تبريز ( فارسى ) — صفحة 79

مساهمون:

ص٧٩
است : « به ملك التجار جلال الدين محمد دستور داده مىشود كه اشخاص تابع او از اين تاريخ هر نوع كالا از جمله قماش ، قاليچه و لباس و ارزاق بفروشند . » شيخ اويس حكمران جلايرى ( 1356 - 1374 م . ) براى بازگرداندن اهميت گذشتهء تجارت تبريز مىكوشيد . با اين وصف تاجرى به نام بهاء الدين محمد مىخواهد از راه سلطانيه قماش يزدى به تبريز بياورد . در سلطانيه تمغاچيان مانع او شده از او مىخواهند تا كالاهايش را در آنجا بفروشد ، و در اين‌باره شكوائيه‌اى به حكمران زمان مىنويسند . خواستهء آن‌ها اجابت مىشود . « 1 » سلطان اويس به واسطهء حاكم ترابوزان نامه‌اى به حاكم ونيز نوشت و تاجران ونيزى را به تبريز دعوت كرد . او وعده داد كه تاجران ونيزى در تبريز به خوبى پذيرفته شده و به نسبت گذشته گمرك كمترى خواهند پرداخت . از پاسخ تاجران ترابوزان معلوم مىشود كه آنان به وعده‌هاى سلطان اويس باور ندارند . در نامه آمده است كه دو سال است كه خيلى از بازرگانان براى رفتن به تبريز در ترابوزان گرد آمده‌اند و منتظر گشايش راه تبريز هستند . آنان نخست مىخواهند كاروان‌هايى از تبريز به ترابوزان بيايند تا آن‌ها شكى در امنيت راه‌ها نداشته باشند . در پايان نامه گفته مىشود كه چند تاجر ونيزى به تنهايى سفر كرده و در معرض حملهء راهزنان قرار گرفته و اموالشان تاراج گرديده است . « 2 » از نامه پيداست كه تاجران ونيزى نمىتوانند وعده‌هاى سلطان اويس را باور كنند . هيد اشاره مىكند كه روابط تجارى ميان دو سرزمين از سال 744 ق . ( 1344 م . ) قطع شد . « 3 » ولى همچنان كه ذكر گرديد روابط تجارى كاملا قطع نشده بود . پس از سال 740 ق . ( 1340 م . ) شاهد فعاليت نمايندگى بازرگانى ونيز در تبريز هستيم . « 4 » در سال 760 ق . ( 1360 م . ) به برخى كالاهاى خارجى در تبريز برمىخوريم . در نامه‌اى كه به خواجه تاج الدين بزاز نوشته شده ، گفته مىشود كه براى او سى دست لباس مصرى ، اسكندرى و دمشقى فرستاده شده است . آن‌ها را به قيمت مناسب فروخته و با قماش كرمان ، شيراز ، اصفهان و يزد مبادله كند . نياز به اموالى كه ذكر شد بسيار زياد بود . چرا كه مشتريان قماش‌هايى را كه با نام مصر ، اسكندريه و دمشق بافته مىشد ، مىپسنديدند . « 5 »
هامش
( 1 ) . همان ، ج 1 ، ص 530 ، 532 ، 534 ، 537 ، ج 2 ، ص 316 . ( 2 ) . تاريخ آل جلاير ، ص 162 - 163 . ( 3 ) . هيد ، همان ، ص 139 . ( 4 ) . كلاويخو ، همان ، ص 160 . ( 5 ) . دستور الكاتب ، ج 2 ، ص 389 .