قرار گرفت . اين حاكمان مانند داروغگان مردم را مىچاپيدند و تحت ستم قرار مىدادند و به اندازهء دلخواه ماليات مىگرفتند . در 1063 ق . ( 1653 م . ) مردم از دست عليقلى خان حاكم تبريز به شاه شكايت كردند . شاه براى بررسى مسئله نمايندهاى به آنجا فرستاد . محمد يوسف قزوينى مىنويسد چون شكايت رعايا درست بود ، عليقلى خان به همراه برادرزادهاش بيجن سلطان در دژ الموت زندانى شد . « 1 » حكام ايالات همزمان حاكم مركز ايالت نيز بودند . بيگلر بيگى آذربايجان در عين حال حاكم تبريز نيز بود . شاردن مىنويسد در خانههاى باشكوه بيگلر بيگيان ايالت مراسم مختلفى برگزار مىشد . تركيب خدمتكاران سراى بيگلر بيگى نيز مانند تركيب خدمتكاران دربار بود . حتى آنان دستههاى مخصوص نوازنده و رقاصه داشتند . « 2 » در اواسط سدهء هفدهم ميلادى حاكم تبريز جايگاه مهمى داشت . بنابر نوشتهء شاردن ، حاكم تبريز سالانه سى هزار تومان درآمد داشت . « 3 »
روحانيون شيعه براساس وضعيت اقتصادى و اجتماعى به دو دسته تقسيم مىشدند : روحانيان عالىرتبه ، روحانيان رده پايين و خادمان دينى . « 4 »
افرادى چون درويشان ، روضهخوانها ، اذانچيان ، حافظان قرآن ، سادات مستمند ، ملايان مسئول دفن مردگان در طبقهء پايين قرار داشتند . روحانيان عالىرتبه ركن اساسى دولت صفوى بودند و دولت نيز تكيهگاه آنان به شمار مىرفت ، زيرا سران دولت صفوى از طبقهء روحانيان اردبيل بودند .
از آنجا كه شاه اسماعيل و شاهان پس از وى ، رؤساى دينى دولت بودند « 5 » ، حاكمان صفوى طبقهء روحانيان شيعه را از نظر مادى و معنوى حمايت مىكردند . آدام اولئاريوس مىنويسد :
« سلالهء سادات در شهر زندگى مىكردند . آنان املاك و ثروت فراوان داشتند . از آنجا كه اين افراد از تمام مالياتها معاف بودند رفتار تكبرآميزى داشتند . » « 6 » نمايندگان سادات عالىمقام داراى مناصب مهمى در تبريز بودند . اين مناصب بيشتر اوقات موروثى بود . مثلا در اواسط سدهء شانزدهم منصب شيخ الاسلامى تبريز به عنايت اللّه سپرده شد . چون او درگذشت ، پسرش مولانا محمد على تا سال 993 ق . ( 1585 م . ) عهدهدار اين منصب بود . « 7 »
هامش
( 1 ) . خلد برين ، ورقهء 231 ، 232 ، 235 .
( 2 ) . شاردن ، همان ، ج 2 ، ص 321 .
( 3 ) . همان ، ص 421 .
( 4 ) . نك : كتاب دوروشنكو دربارهء شيعه در ايران ، مسكو ، 1975 ، ص 5 - 6 .
( 5 ) . نووسلتسف ، همان ، ص 95 .
( 6 ) . آدام اولئاريوس ، ص 913 .
( 7 ) . تاريخ عالمآراى عباسى ، ج 1 ، ص 158 ، 305 .