تبريز در سدههاى شانزدهم و هفدهم ميلادى يكى از مراكز مهم بافندگى آذربايجان بود . با قاطعيت مىتوان گفت كه تبريز در دورهء صفويه به مرحلهء درخشان پيشرفت صنعت بافندگى رسيد ، و اين مسئله بدين دلايل بود :
حاكمان صفوى ، درباريان و اعيان ، پارچههاى مخملى و ابريشم زردار و قالىهاى برازنده و زيبا مصرف مىكردند .
قماش ، قالى و ديگر محصولات بافندگى قيمتىترين هديه محسوب مىشد .
پارچه ، قالى و قاليچهء تبريز جايگاه خاصى در كالاهاى صادراتى داشت . از اين رو شاه تهماسب ، شاه عباس اول و برخى اعيان عمده كارخانههاى بافندگى در تبريز برپا كرده بودند . در 938 ق .
( 1532 م . ) چند تن از كنيزان شاه تهماسب اول در كارخانههاى بافندگى تبريز زردوزى مىآموختند . « 1 »
بافندگان تبريز در بافتن پارچههاى مختلف همچون ديبا ، اطلس ، مخمر ، كتان و . . . مهارت داشتند . هنر بافندگى در تبريز به يك رسم تبديل شده بود . تصادفى نيست كه اولياء چلبى ذكر مىكند كه پارچههاى قماش ، حرير ثيابى ، قطيفه و دارايى بافت تبريز در همهجا به نام « قماش تبريز » معروف بود . « 2 » شاردن نيز مىنويسد كه شهر سرتاسر پر از هنرمندان بافنده است . « 3 » زيباترين لباس و دستمالهاى دست و صورت آذربايجان در تبريز توليد مىشد . « 4 » تبريز مركز توليد مخمر بود . « 5 » در تبريز محصولات مختلفى از پشم بز و گوسفند به دست مىآمد . به كسانى كه اين محصولات را توليد مىكردند « مويينهدوز » مىگفتند . صادقى بيگ افشار ، نامى از مولانا حقيرى مويينهدوز برده و از تبريزى بودن وى ياد كرده است . « 6 »
از استادان پارچهباف تبريز در سدههاى شانزدهم و هفدهم ميلادى مىتوان مير غياث الدين على اصفهانى ، معز الدين بن غياث الدين على اصفهانى ، عبد اللّه ، حسين ، يحيى و محمد على را نام برد . مير غياث الدين اصفهانى نه تنها هنر خود را به پسرش ياد داد ، بلكه به علت استادى در اين رشته ، رئيس كارخانههاى بافندگى شد . « 7 » از استادان مشهور ابريشمباف تبريز مىتوان جولاه
هامش
( 1 ) . تذكرهء شاه تهماسب ، ص 16 ؛ خلاصة التواريخ ، نسخهء تهران ، ورقهء 133 .
( 2 ) . اولياء چلبى ، سياحتنامهسى ، ج 2 ، ص 254 ؛ حيدروف ، همان ، ص 51 ، 61 .
( 3 ) . شاردن ، همان ، ج 2 ، ص 409 .
( 4 ) . همان .
( 5 ) . نك : كتاب فخنر دربارهء تجارت روسيه كه در سال 1956 در مسكو منتشر شده است .
( 6 ) . صادقى بيگ افشار ، مجمع الخواص ، ص 283 .
( 7 ) . تاريخ عباسى ، ورقهء 334 ؛ مهدى بهشتىپور ، همان ، ص 163 .