موصل ، ميافارقين ، آذربايجان ، خراسان ، كرمان و ديگر جاها به جريان افتاد . « 1 » در اثر اعتراض مردم ، اين تدبير در تبريز لغو شد . اين نيز نقش مخالفت صنعتكاران و كاسبان شهر تبريز را نشان مىدهد . پس از لغو تدبير چاو ، مردم به شهر بازگشتند . « 2 »
به اين علت كه تبريز ديرزمانى اقامتگاه خانوادههاى بزرگ و مركز حوادث سياسى بود ، مردم آنجا در جنگ قدرت فعالانه شركت داشتند . گاهى اين حركات با مبارزهء ضد اعيانى همراه مىشد . در دسامبر 1303 م . ( 702 ق . ) تلاش شد تا غازان خان را از قدرت براندازند . در همان حال اهالى تبريز به رهبرى پير يعقوب باغبان با هدف رساندن شاهزاده آلافرنگ به حكومت ، سوء قصدى را به جان غازان خان ترتيب دادند . سعد الدين صاحب ديوان با خبر شد و غازان خان را مطلع نمود . غازان خان سپاهى به فرماندهى حاجى آختاچى روانهء تبريز كرد . جنگ در تبريز دوازده روز طول كشيد . شورش به طور سرسختانه سركوب شد . پير يعقوب را از كوه بلندى به پايين انداختند و كشتند . ديگر رهبران مانند ناصر الدين ، شيخ حبيب ، خليفه رشيد بلغارى ، سيد كمال الدين و . . . را نيز به قتل رساندند . « 3 »
اين شورش به مبارزهاى عليه سلطهء مغولان تبديل شد . پير يعقوب رهبر درويشان اين شورش را نيز فرماندهى كرد . رهبران اين طريقت توانستند مريدان زيادى از ميان مردم گرد آورند . آنان مريدى به نام محمود را به اردو فرستادند تا اين طريقت را در آنجا تبليغ كند . سعد الدين باخبر شد و محمود را زندانى كرد و جريان را به اطلاع غازان خان رساند . غازان خان گفت كه صدر الدين زنجانى عامل تمام اين فتنههاست . مرده اما هنوز هم شور به پا مىكند . « 4 » صدر الدين زنجانى در بيستم رجب 697 ق . ( 1298 م . ) به دستور غازان خان كشته شد . طرفداران او يعنى پير يعقوب ، ناصر الدين ، رشيد بلغارى ، شيخ حبيب و سيد كمال الدين راه او را ادامه دادند .
رشيد الدين طرفداران اين طريقت را « مزدكيان » ناميده است . او مىنويسد كه مسلك طرفداران اين طريقت همان ادعاى مزدك است و آنان مىخواهند اين ادعا را در ميان مردم رواج دهند . « 5 »
پطروشفسكى اشاره مىكند كه برنامهء آنان عينا شبيه برنامهء مزدكيان قديم بود : برابرى
هامش
( 1 ) . تاريخ وصاف ، ص 272 .
( 2 ) . غايبان روى به شهر نهادند و به اندك زمانى باز معمور شد . ( جامع التواريخ ، ج 3 ، ص 441 . )
( 3 ) . جامع التواريخ ، ج 3 ، ص 361 - 362 ؛ عليزاده ، همان ، ص 283 ؛
( 4 ) . جامع التواريخ ، ج 3 ، ص 362 .
( 5 ) . همان .