تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ پانصد ساله تبريز ( فارسى ) — صفحة 108

مساهمون:

ص١٠٨
استثمار شده به طور دسته‌جمعى از خودسرى و ستمكارى مأموران دولت و حاكمان شهر به پادشاه شكايت مىكردند . دسته‌هايى از فقيران گرد هم آمده و در راه‌ها ، كاروان تاجران را غارت مىكردند . بالاترين شكل مبارزه ، شورش مسلحانهء طبقات پايين عليه اعيان و اشراف بود . سال 616 ق . ( 1220 م . ) با شورش مردم تبريز عليه مأموران حكومت و جلال الدين خوارزمشاه همراه بود . بدين‌ترتيب كه در دورهء حكمرانى جلال الدين خوارزمشاه در تبريز ( 1225 - 1231 م . ) مأموران او در شهر خودسرى كرده و از اهالى ماليات و مكلفيات بى جا طلب مىكردند . ابن اثير مىنويسد قشون جلال الدين بر مردم تبريز ستم مىكردند ، از صنعت‌كاران و تاجران كالا مىگرفتند و پول نمىدادند يا پول بسيار كمى مىدادند . « 1 » اهالى شهر به ويژه صنعت‌كاران و تاجران به جلال الدين مراجعه كردند و او به شاكيان چنين پاسخ داد : « ما اكنون فاتحان جهان هستيم نه اداره‌كنندگان آن . براى فتح دنيا رسيدن به وضع رعيت شرط نيست ، پس از فتح تمام دنيا به شكايت متعرضان رسيدگى مىكنيم . » « 2 » در اثر اعتراض اهالى ، جلال الدين ناظرانى در شهر گمارد . اين ناظران نيز بر اهالى ستم كردند . اهالى شهر از خودسرى ناظران شكايت به جلال الدين بردند كه ناظران از ما ماليات بيش از توانمان مىخواهند . در اثر اعتراض شديد شاكيان ، طلب صنعت‌كاران و خرده تاجران پرداخت مىشود . جلال الدين دستور مىدهد با توجه به توان اهالى از آنان ماليات گرفته شود . « 3 » شكل ديگرى از مبارزه ، كشتن مأموران ماليات توسط طبقات پايين بود . فقيران شهر كه از خودسرى مأموران مالياتى جلال الدين به جان آمده بودند ، با هدف گرفتن انتقام آنان را در 622 ق . ( 1226 م . ) كشتند و در شهر شورش كردند . « 4 » نسوى شورشيان را « عوام » ، « فرومايگان » و « اوباش » ناميده « 5 » و از بهاء الدين بن محمد بن بشير ياربك به عنوان فرد فعال شورش ياد كرده است . « 6 » شمس الدين طغرا حاكم تبريز با ترس از گسترش شورش كوشش‌هايى را آغاز نمود كه ثمرى نداشت . شورشيان چند تن از خوارزمشاهيان را نيز كشتند . سرانجام شمس الدين طغراى دستور داد سر از تن دو نفر سران شورش جدا كنند و سرهايشان را در شهر بگردانند و جار
هامش
( 1 ) . ابن اثير ، همان ، ص 186 - 187 . ( 2 ) . جامع التواريخ ، ج 2 ، ص 717 . ( 3 ) . ابن اثير ، همان ، ص 187 - 188 . ( 4 ) . نسوى ، همان ، ص 331 . ( 5 ) . همان . ( 6 ) . همان .