سپس امام عليه السّلام بر جنازه سعد بن مقداد گذشت و فرمود : « خدا پدر اين را رحمت كند اگر او زنده بود نظرش بهتر از رأى اين بود » .
عمار بن ياسر اظهار داشت : « سپاس خدا را كه مقام تو را بالا برد اى امير مؤمنان - و صورتش را پايين آورد و گفت - به خدا قسم از كسى كه حق را انكار كند پروايى نداريم چه پسر باشد چه پدر » .
و امير المؤمنين عليه السّلام به او فرمود : « خدا رحمتت كند و پاداش نيكويى از حق بدهد » .
سپس بر جنازه عبد اللّه بن ربيعه بن درّاج عبور كرد و فرمود : « اين بيچاره را چه چيزى به خروج وا داشت ؟ آيا دينش او را بر انگيخت يا يارى عثمان ؟ به خدا كه نظر عثمان درباره او و پدرش خوب نبود » .
پس از آن به جنازه معبد بن زهير بن ابى اميه « 1 » رسيد و فرمود : « اگر اين فتنه بر سر كهكشانها بود اين جوان خودش را به آن مىرسانيد . به خدا قسم در اين فتنه يك انسان پاك سرشت نبود . كسى كه او را ديده بود به من خبر داد كه او از ترس شمشير همانند زنان رازى مىكرد » بعد از او بر مسلمه بن قرظه گذشت و فرمود : « اين مرد را نيكى و احسان [ من ] به خروج وا داشت . به خدا قسم با من صحبت كرد تا درباره زمينى در مكّه كه از پيش ادعاى آن را داشت با عثمان صحبت كنم . و عثمان [ پس از صحبت من ] زمين را به او داد . بعد از آن او مىگفت : اگر تو نبودى عثمان آن را به من نمىداد . آن طور كه من مىدانم او مرد بدى از خاندانش بود و حالا اين مرد شوم به بهانه مطالبه خون عثمان به كام مرگ آمد » .
سپس به جنازه عبد اللّه بن حميد بن زهير عبور كرد و فرمود : « اين مرد نيز در
هامش
( 1 ) معبد بن زهير بن اميه بن عبد اللّه بن عمرو بن مخزوم قرشى مخزومى برادرزاده ام سلمه همسر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم . رك : اسد الغابه ، 4 ، 391 و الاصابه ، 3 ، 479 و 327 .