تخطي إلى المحتوى الرئيسي

وقعة الجمل (نبرد جمل) (فارسى) — صفحة 123

مساهمون:

ص١٢٣
نشنيدى كه فرمود : « بار خدايا هر كس ولايت او را پذيرفت دوست بدار و هر كس با او دشمنى كرد دشمن بدار هر كس او را يارى كرد ياريش كن و هر كس از يارى او دست كشيد ياريش مكن » ؟ طلحه تو اولين كسى هستى كه با من بيعت كرد امّا بيعت را شكستى و خداوند فرموده است :
فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ
« 1 » طلحه گفت : از خدا طلب آمرزش مىكنم و امور الهى مقدر و معين است . و در حالى كه اين ابيات را مىخواند بازگشت .
ندمت و ظلّ لحمى * و لهفى مثل لهف ابى و امى
« پشيمان شدم و غم و اندوهم مانند اندوه پدر و مادرم است » .
ندمت ندامة الكسعىّ * طلبت رضا بنى جرم بزعمى « 2 »
« پشيمان شدم همچون بردگان و به گمان خودم رضايت بنى جرم را مىطلبم » . وقتى جنگ آغاز شد طلحه به نبرد پرداخت اما مروان بن حكم غافلگيرانه او را كشت . امام عليه السّلام وقتى از اين خبر آگاه شد فرمود :
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ
. به خدا دوست نداشتم او را ببينم كه زير نور ستارگان بر زمين افتاده است . او همان گونه بود كه شاعر گفته است : « 3 »
هامش
( 1 ) فتح ، 10 . ( 2 ) مروج الذهب ، 2 ، 374 . ( 3 ) شيخ مفيد روايات چندى درباره ماجراى قتل طلحه بن عبيد اللّه ذكر كرده است او مىگويد : اسماعيل بن عبد الملك از يحيى بن شبل از جعفر بن محمّد از پدرش - امام باقر عليه السّلام - نقل كرده كه گفت : پدرم على زين العابدين عليه السّلام فرمود : مروان بن حكم به من گفت : روز جمل وقتى ديدم مردم شكست خوردند با خود گفتم : به خدا انتقامم را مىگيرم و از شرّ او رهايى مىيابم . تيرى به سوى طلحه انداختم كه به شاهرگ پايش اصابت كرد و خون شروع به ريختن كرد تير ديگرى به سويش انداختم كه به او خورد مردم او را بلند كردند و زير درختى قرار دادند و همان جا ماند و آن قدر خون از او رفت تا مرد . ابن سليمان به نقل از ابن خيثمه مىگويد : روزى عبد الملك بن مروان از عثمان و طلحه ياد كرده و گفت : اگر پدرم او - طلحه - را نكشته بود هميشه تا امروز جراحتى در قلبم وجود داشت . عبد الملك همچنين گفت : از پدرم شنيدم گفت : روز جمل طلحه را ديدم كه جوشن و خودى بر تن داشت و فقط چشمانش را مىديدم با خود گفتم : چگونه به او دست يابم كه ناگاه پاره‌گى در جوشن او ديدم تيرى به سوى او انداختم كه به شاهرگش نشست و آن را بريد و ديدم كه غلامش او را به دوش كشيده و برد و طولى نكشيد كه مرد . ابو سهل از حسن نقل مىكند كه وقتى طلحه تير خورد بر استرى سوار شد و به غلامش گفت : جايى پيدا كن كه به آن جا بروم . غلام گفت : نمىدانم تو را كجا ببرم طلحه گفت : هرگز مانند امروزى را نديده بودم كه خون پير مردى مانند من به هدر رود . حسن در اين باره مىگفت : امر خداوند معين و مقدر است . شيخ مفيد گفته است : اين‌ها اخبار مختصر و صحيحى درباره كشته شدن طلحه بن عبيد اللّه بود كه طرق روايت آنها از عامه بهترين طرق و سندهاى آنها صحيح‌ترين سندهاست و اختلافى در آنها نيست . رواياتى كه دلالت دارند طلحه بر جنگ اصرار داشت و پشيمان و نادم نشد موافق عقيده حشويه و خلاف مذهب معتزله است و گواه بر بطلان توبه اوست كه ادعا مىكنند . نك : مصنفات شيخ مفيد ، 1 ، 383 و 384 .
وقعة الجمل (نبرد جمل) (فارسى) — صفحة 123 | شانه چى / ضامن بن شدقم الحسيني المدني