از بين تميم در آن جا بودند . احنف خبر آمدن زبير را به بنى تميم داد و با صداى بلند گفت : اى بنى تميم اين زبير بن عوام است با او چه كنم ؟ او به كشته شدن سزاوارتر است .
و مردم گفتند : آرى به خدا سوگند . احنف بر اسبش سوار شد و همراه هزار سوار حركت كرد و عمرو بن جرموز كه به شجاعت و دلاورى مشهور بود به دنبال او روان شد . زبير متوجه شد كه عمرو بن جرموز به سوى او مىآيد و از او پرسيد : چه كار دارى ؟
عمرو گفت : آمدهام تا از كار اين مردم بپرسم .
زبير گفت : آنها را رها كردم در حالى كه بر اسبهايشان سوار بودند و با شمشيرهايشان بر صورت يكديگر مىكوفتند . زبير و عمرو مدتى با هم رفتند و گفتگو كردند ولى از يكديگر احتياط مىكردند و دورى مىجستند تا اين كه وقت نماز فرا رسيد .
زبير گفت : اى مرد من مىخواهم نماز بخوانم .
او جواب داد : چه خوب گفتى . نماز بر همه مؤمنان در ساعتى معين واجب شده است من هم قصد داشتم همين را بگويم .
زبير گفت : آيا به من امان مىدهى تا به تو امان دهم ؟
ابن جرموز گفت : آرى .
سپس از اسبهايشان پياده شدند و وضو ساختند و زبير به نماز ايستاد اما عمرو بن جرموز بر او حمله برد و او را كشت و سرش را جدا كرد و انگشترى و
وقعة الجمل (نبرد جمل) (فارسى) — صفحة 120
مساهمون: شانه چى
ص١٢٠