اخترت عارا على نار مؤحجّجة * الى خلق بها قوم من الطّين
« ننگ را بر آتشى كه براى مردم بر افروخته شده و ميانشان مردمى از خاك هستند ترجيح دادم » .
نادى علىّ بامر لست اجهله * عار لعمرك فى الدنيا و فى الدين
« على نكتهاى را گفت كه خود مىدانستم و قسم به جانم كه ننگ دنيا و دين بود » .
فقلت : حسبك من عذل ابا حسن * فبعض هذا الذى قد قلت يكفينى
« گفتم ابو الحسن همين سرزنش تو كافى است و اندكى از آن چه گفتى مرا بسنده است » .
وقتى زبير به سپاه بازگشت عايشه از او پرسيد : اى ابا عبد اللّه پشت سرت چه باقى گذاشتى ؟
او گفت : به خدا سوگند ، در ايام شرك و به روزگار اسلام در ميان جنگى نايستادم و در معركهاى حاضر نشدم جز آن كه در آن بصيرت و آگاهى داشتم اما امروز در كار خودم شك دارم تا حدّى كه ممكن است جاى پايم را نبينم .
پسرش عبد اللّه به او گفت : پدر جان با حالتى نزد ما برگشتى كه وقتى رفتى اين چنين نبودى ؟
زبير جواب داد : بله به خدا قسم ، على حديثى از رسول خدا را به يادم آورد كه روزگار از يادم برده بود و اينك به جنگ با او تا ابد نيازى ندارم . برگشتم كه از خدا طلب آمرزش كنم و از امروز شما را ترك مىكنم تا خدا آن چه بخواهد انجام دهد .
عبد اللّه گفت : مىبينم كه از سپاهيان بنى هاشم مىگريزى چون آنها را زير جوشنها ديدى كه به دستهايشان شمشيرهاى برّان است و جوانمردانى بزرگوار آنها را حمل مىكنند .
زبير در جواب گفت : واى بر تو ، مرا به جنگ با او تحريك مىكنى ولى من سوگند خوردهام كه هرگز با او جنگ نكنم . « 1 »
هامش
( 1 ) حارث بن فضل از عبد اللّه اغر روايت كرده كه زبير در آن روز به پسرش گفت : واى بر تو در هيچ حالى ما را رها نمىكنى به خدا تو ميان ما را بريدى و در الفت بين ما جدايى انداختى با مصيبتى كه با اين لشكر كشى بدان مبتلا شدم هر كس خلافت را به دست گيرد و به آن قيام كند من سر سپرده او نيستم .
به خدا هيچ كس نمىتواند به جاى عمر بن خطاب بر خيزد چه كسى مىتواند جانشين عمر بن خطاب شود ؟ و اگر به سيره عثمان عمل كنيم كشته مىشويم پس ، از اين كار و لشكر كشى چه نتيجهاى مىگيريم ؟
پسرش عبد اللّه گفت : آيا على را رها مىكنى كه بر امر خلافت مسلط شود ؟ در حالى كه مىدانى او بهترين اهل شورى نزد عمر بود و وقتى مجروح شده بود به اصحاب و اهل شورا گفت : واى بر شما در اين كار على را به طمع بياندازيد كه شكاف عظيمى در اسلام پديد نمىآورد . ولى شما او را ناتوان ساختيد و بر مردى ديگر اتفاق نظر كرديد .
نك : مصنفات شيخ مفيد ، 1 ، 299 .