عبد اللّه گفت : كفاره قسمت را بده تا كه زنان قريش از تو سخن نگويند . تو ترسيدهاى ولى تو كه ترسو نبود ! زبير گفت : راست گفتى ، مكحول غلامم را به كفاره اين سوگندم آزاد كردم .
سپس نيزهاش را بلند كرد و به سرعت به سوى سپاه امير المؤمنين تاخت .
امير المؤمنين عليه السّلام به سپاهيان دستور داد : براى او راه باز كنيد كه او در تنگنا افتاده است .
زبير مدتى در ميانه ميدان به چپ و راست تاخت و صفها را شكافت تا به وادى السّباع رسيد سپس به نزد اصحابش بازگشت و بار دوّم و سوم حمله برد و به پسرش گفت : واى بر تو ديدى چه كردم آيا اين نشانه ترس است ؟
عبد اللّه گفت : هرگز ، با آن چه تو كردى عذرت را مىپذيرم .
در روايت ديگرى آمده است وقتى كه امير المؤمنين عليه السّلام از لشكر بيرون آمد تا زبير را فرا خواند بدون سلاح آمد ولى زبير در حالى كه زرهى بر تن داشت آهسته پيش آمد .
امير المؤمنين عليه السّلام به او گفت : اى ابا عبد اللّه به جانم قسم كه سلاح و سپاهى تدارك ديدهاى آيا براى خداى عز و جل هم بهانه و عذرى فراهم كردهاى ؟
وقعة الجمل (نبرد جمل) (فارسى) — صفحة 118
مساهمون: شانه چى
ص١١٨