وقتى عمار نزد امير المؤمنين عليه السّلام باز آمد گفت : فدايت شوم در كار خود بيانديش و اصحاب و انصارت را جمع كن كه به نظر من با اين جماعت به جز جنگ راه ديگرى ندارى .
امير المؤمنين عليه السّلام به اصحابش فرمود :
« مردم ، در جلو ايشان صف ببنديد ولى نبرد را آغاز نكنيد و به سويشان تير نياندازيد و شمشير نزنيد و نيزه پرتاب نكنيد تا وقتى كه آنها نبرد را آغاز كنند و چون آنان را به هزيمت رانديد زخمىها را نكشيد و اسيران را به قتل نرسانيد ، فراريان را دنبال نكنيد و از اموالشان برنگيريد جز اسلحه و تجهيزات و بندگان و كنيزانى كه در لشكرگاهشان مىيابيد . و بقيه ميراث بازماندگان آنهاست » . « 1 »
احتجاج امير المؤمنين عليه السّلام با زبير بن عوام
« 2 » در روز نبرد امير المؤمنين عليه السّلام سوار بر استر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم از لشكر بيرون آمد و زبير بن عوام را صدا زد زبير در حالى كه سلاح كامل پوشيده بود نزد او آمد .
هامش
( 1 ) مروج الذهب ، 3 ، 371 .
( 2 ) ابن اثير در الكامل ( 3 ، 239 ) مىگويد : « وقتى دو لشكر به هم رسيدند زبير سوار بر اسب و با سلاح بيرون آمد طلحه نيز به دنبالش بيرون آمد و على عليه السّلام از ميان لشكرش به سوى آنها رفت تا گردنهاى اسبهايشان به هم رسيد ، على گفت : به جانم سوگند سلاح و اسب و سپاه بسيار تدارك ديدهايد و كاش عذر و بهانهاى نزد خدا فراهم كرده بوديد از خدا بترسيد و مصداق اين آيه نباشيدكَالَّتِي نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ أَنْكاثاًآيا من برادر دينى شما نيستم كه ريختن خونم را حرام ميدانيد و من ريختن خون شما را حرام مىدانم پس چه روى داده كه خون مرا مباح كردهايد ؟ طلحه گفت : مردم را عليه عثمان برانگيختى . على عليه السّلام گفت : « در آن روز خداوند بر دين حق ايشان وفا كند » طلحه آيا تو خون عثمان را مىطلبى ؟ ! خدا كشندگان عثمان را لعنت كند . آيا عروس رسول خدا را آوردهاى كه به يارى او بجنگى و همسرت خودت را در خانه پنهان كردهاى ؟ ! مگر تو با من بيعت نكرده بودى ؟ طلحه گفت : در حالى بيعت كردم كه شمشير بر بالاى گردنم بود . على عليه السّلام به زبير فرمود : زبير چه چيز تو را به خروج واداشت ؟ او گفت : خودت ، تو را شايسته اين امر [ خلافت ] نمىبينم .