در اين هنگام عايشه فرياد زد : « واى بر اندوه تو اسماء » امّا وقتى به او گفتند على بدون سلاح آمده است آرام گرفت .
امير المؤمنين عليه السّلام به زبير فرمود : « اى ابا عبد اللّه تو را فرا خواندم تا سخنى را كه رسول خدا به من و تو فرمود به تو ياد آورى كنم . آيا روزى را به ياد دارى كه رسول خدا تو را ديد كه در ميان بنى عوف بر گردن من مىزدى و از تو پرسيد : آيا على را دوست دارى زبير ؟ و تو گفتى : آرى به خدا سوگند او را دوست دارم چه چيزى مرا از دوستى او باز دارد در حالى كه او برادر و پسر دايى من است . رسول خدا فرمود :
اما تو به زودى ظالمانه عليه او خروج خواهى كرد .
زبير گفت : بله همين طور بود .
امير المؤمنين عليه السّلام فرمود : بار ديگر به خدا سوگندت مىدهم روزى را به ياد دارى كه رسول خدا از نزد بنى عوف باز مىگشت و تو با او بودى و دست مرا به دست گرفته بود . به پيشواز او رفتى و بر او سلام كردى پيامبر به روى تو خنديد و تو نيز به او خنديدى و گفتى : اى رسول خدا پسر ابو طالب از نخوت خود دست بر نمىدارد . رسول خدا فرمود : زبير ! على نخوت ندارد اما تو عليه او خروج مىكنى و ظالمانه با او مىجنگى .
زبير گفت : به خدا همين طور است . ولى من فراموش كرده بودم و اينك آن چه را روزگار از ياد من برده بود تو به يادم آوردى اگر پيشتر به من يادآورى كرده بودى عليه تو خروج نمىكردم . اما حالا كه حلقههاى كمربند به هم رسيدهاند [ كنايه از جمع شدن دو سپاه و آغاز جنگ است ] چگونه باز گردم به خدا اين ننگى است كه مانند ندارد .
امير المؤمنين فرمود : برگردد زبير ! پيش از آن كه ننگ و آتش دوزخ براى تو جمع شوند .
زبير گفت : اينك ، مىروم و از خداى تعالى طلب آمرزش مىكنم . و در حالى كه ابيات زير را مىخواند بازگشت :
وقعة الجمل (نبرد جمل) (فارسى) — صفحة 116
مساهمون: شانه چى
ص١١٦