ترجمه :
هنگامى كه موسى مدّت قرارداد خود را به پايان رسانيد ، و همراه خانوادهاش از پيش شعيب به سوى مصر حركت كرد [ در شبى تاريك و هوايى سرد و هنگامى كه وضع حمل همسرش فرا رسيده بود ] آتشى از دور ديد به خانوادهاش گفت : اين جا درنگ كنيد كه آتشى به نظرم رسيد ، من مىروم شايد خبرى براى شما بياورم ، يا شعلهء آتشى كه با آن گرم شويد ( 29 )
هنگامى كه موسى به آتش نزديك شد ، ناگهان از ساحل راست آن وادى ، در آن سرزمين مبارك و پر بركت ، از درختى ندايى رسيد كه اى موسى ! منم خداى يكتا و پروردگار جهانيان ( 30 )
در اين مقام عصايت را بيفكن ، چون عصا را افكند و به آن نگريست ، ديد مانند مارى بزرگ با سرعت حركت مىكند ، موسى چنان ترسيد كه پا به فرار نهاد و پشت سر خود را هم نگاه نكرد ، به او خطاب شد اى موسى برگرد و نترس كه تو در امان هستى ( 31 )
دستت را در گريبانت فرو بر و بيرون آور تا بدون هيچ عيب و نقصى ، روشن و درخشان گردد و دستهايت را بر سينهات بگذار تا ترس و وحشت از تو دور شود ، اين عصا و يد بيضاء دو