روزهاى ديگر ، با سير بودن كامل گوسفندان و پستانهاى پرشير آنها ، پيش پدر برگشتند ، پدر علّت را پرسيد ، آن دو گفتند : مرد نيكوكارى را يافتيم كه بر ما ترحّم كرد و گوسفندان ما را آب داد . شعيب به يكى از آنها گفت : او را پيش من بياوريد ، از اين رو يكى از آنها پيش موسى برگشت ( سفارش پدر را گفت ) موسى در پى دختر به راه افتاد ، در بين راه متوجّه شد كه باد لباس دختر را به بدنش مىچسباند و اندام او را نمايان مىسازد ( از آن جا كه عصمت و عفّت موسى اجازهء ديدن چنين منظرهاى را نمىداد ) به دختر گفت : تو از پشت سر من بيا و با گفتارت مرا راهنمايى كن .
هنگامى كه موسى سرگذشت خود را شرح داد ، شعيب به او گفت : نترس ! فرعونيان به سرزمين ما تسلّطى ندارند كلمهء « قصص » مصدر است و به معناى مقصوص و خود سرگذشت است .
قالَتْ إِحْداهُما
، آن دخترى كه به پدر گفت : موسى را اجير كن ، دختر بزرگتر بوده و همو بود كه به سراغ موسى رفت و بعدا هم با او ازدواج كرد .
روايت شده است كه شعيب به دخترش گفت : از كجا دانستى كه او قوى و امين است ؟ دختر رويداد بلند كردن سنگ ، كشيدن دلو سنگين ، و اين كه موقع رساندن پيام پدرش او سرش را به زير افكنده بود و اين كه به او دستور داد كه از پشت سرش حركت كند ، همه را براى پدر بازگو كرد .
اين سخن دختر ( كه به پدرش گفت : بهترين كسى را كه اجيرش گرفتهاى توانا و امين است ) سخنى است بسيار حكيمانه و جامع و كامل ، زيرا هر گاه در انجام كارى امانت و كفايت و توانايى باشد ، مقصود حاصل است .
عَلى أَنْ تَأْجُرَنِي ثَمانِيَ حِجَجٍ
، به اين كه هشت سال براى من كار كنى . « تأجرنى » از ، أجرته مىباشد يعنى اجير او شدم و عبارت « ثمانى حجج » ظرف زمان براى آن است .
فَإِنْ أَتْمَمْتَ عَشْراً فَمِنْ عِنْدِكَ
، تمام كردن ده سال به اختيار تو است و من تو را در