گفت : بلكه هواهاى نفسانىتان ، چيزى را براى شما آراست ، پس صبرى نيكو ، بايد ، اميد است خدا همهشان را به من بازگرداند كه او ، بسيار دانا و با حكمت است . ( 83 )
و روى از آنها بگردانيد و گفت : اى دريغا از يوسف ! و ديدگانش از اندوه سفيد شد ، و خشم خود را مىخورد . ( 84 )
فرزندان گفتند : به خدا سوگند آن قدر به ياد يوسف هستى تا اين كه مشرف به مرگ شوى و يا از دنيا به روى . ( 85 )
گفت :
شكايت در دل و اندوهم را به خدا مىگويم ، و از خدا چيزهايى مىدانم كه شما نمىدانيد . ( 86 )
اى پسران من ! برويد و از يوسف و برادرش جستجو كنيد ، و از رحمت خدا نااميد نشويد كه جز مردمان كافر هيچ كس از رحمت خدا نوميد نمىشود . ( 87 )
تفسير :
وَ ما شَهِدْنا إِلَّا بِما عَلِمْنا
؛ ما فقط از ظاهر خبر داريم كه پيمانهء عزيز مصر از ميان بار و بنه او بيرون آورده شد .
وَ ما كُنَّا لِلْغَيْبِ حافِظِينَ
؛ از باطن امر آگاه نيستيم كه آيا [ بنيامين ] در واقع آن را دزديده ، يا اين كه كسى آن را در ميان رحل او گذاشته بوده است .
وَ سْئَلِ الْقَرْيَةَ الَّتِي كُنَّا فِيها
؛ منظور كشور مصر است : كسى را بفرست به سوى اهل مصر ، و از آنها دربارهء اصل داستان جويا شو . «
وَ الْعِيرَ الَّتِي أَقْبَلْنا فِيها
» و نيز از اصحاب قافله ، خلاصه اين كه فرزندان يعقوب به نزد پدر بازگشتند و اين مطالب را از قول برادر بزرگ كه همانجا باقى مانده بود پيش پدر گفتند ، امّا يعقوب در جواب آنها گفت : «
بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً
» اين امر از ارادهء شما برخاسته و اگر شما چيزى به او [ يعنى عزيز مصر ] نمىگفتيد وى از كجا مىدانست كه بايد دزد را به بردگى بگيرد ؟
عَسَى اللَّهُ أَنْ يَأْتِيَنِي بِهِمْ جَمِيعاً
؛ مراد ، يوسف ، برادرش : بنيامين ، و روبين يا غير اوست .