ايضاً :
حجاب چهره جان مىشود غبار تنم
خوشا دمى كه از اين چهره پرده برفكنم
كه اين قفس نه سزاى چو من خوش الحانى است
روم به روضه رضوان كه مرغ آن چمنم
. . . اگر ز خون دلم بوى شوق مىآيد
عجب مدار كه همدرد نافه ختنم
طراز پيرهن زركشم مبين چون شمع
كه سوزهاست نهانى درون پيرهنم
ايضاً ص 235 :
چل سال بيش رفت كه من لاف مىزنم
كز چاكران پير مغان كمترين منم
هرگز به يمن عاطفت پير مىفروش
ساغر تهى نشد ز مىصاف روشنم
از جاه عشق و دولت رندان پاكباز
پيوسته صدر مصطبه ها بود مسكنم
در شأن من به دُرد كشى ظنّ بد مبر
كالوده گشت جامه ولى پاكدامنم
شهباز دست پادشهم اين چه حالت است
كز ياد بردهاند هواى نشيمنم
( البته در اين بيت احتمال اينكه مقصود پادشاه عصر هم باشد نيز هست - رجوع شود . ) در اينجا لازم است كه مسأله غربت انسان به مفهوم عرفانى آن طرح شود . اشعارى از قبيل « اى بلندنظر پادشاه سدره نشين - نشيمن تو نه اين كنج محنت آباد است » يا « طاير گلشن قدسم . . . » و امثال اينها دلالت مىكند بر آنچه در كتاب عدل الهى ( صفحات 170 - 171 چاپ دوم ) گفتيم كه ميل به خلود در انسان ناشى از چيزى نظير سابقه