ذهنى است ، نظير چيزهايى است كه انسان در خواب مىبيند كه تجلى ديده هاى روز است . آرزوهاى خلود نيز جلوه واقعيت ملكوتى نامتجانس ما با طبيعت است . مولوى مىگويد :
بشنو از نى چون حكايت مىكند
از جداييها شكايت مىكند
كز نيستان تا مرا ببريده اند
از نفيرم مرد و زن ناليده اند
سينه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگويم شرح درد اشتياق
ايضاً او مىگويد :
پيل بايد تا چو خسبد اوستان
خواب بيند خطه هندوستان
خر نبيند هيچ هندستان به خواب
كو ز هندستان نكرده است اغتراب
ذكر هندستان كند پيل از طلب
پس مصوّر گردد آن ذكرش به شب
حافظ ( علاوه بر اشعار اشاره شده بالا ) در يك مثنوى كه به نام « آهوى وحشى » در آخر ديوانش ( ص 354 ) ذكر شده ، مىگويد :
الااى آهوى وحشى كجايى
مرا با توست چندين آشنايى
دو تنها و دو سرگردان دو بىكس
دد و دامت كمين از پيش و از پس
رجوع شود .
مسأله ديگر اصل « * ( لا يسعنى ارضى و لا سمائى و لكن يسعنى قلب عبدى المؤمن ) * » است .
حافظ يك جا مىگويد :
دلم رميده لولى وشى است شورانگيز
دروغ وعده و قتّال وضع و رنگ آميز