مدعى خواست كه آيد به تماشاگه راز
دست غيب آمد و بر سينه نامحرم زد
ب :
پيش از اينت بيش از اين انديشه عشاق بود
مهرورزى تو با ما شهره آفاق بود
. . . پيش ازين كاين سقف سبز و طاق مينا بركشند
منظر چشم مرا ابروى جانان طاق بود
مسأله ديگر سريان عشق است در جميع موجودات ، و اينكه هيچ موجودى نيست كه او را عبادت نكند ( * ( و قضى ربك الَّا تعبدوا الَّا اياه ) * ) و اينكه اشياء تكويناً او را عبادت مىكنند ( در هيچ سرى نيست كه سرّى ز خدا نيست ) .
غيرتم كشت كه محبوب جهانى ليكن
روز و شب عربده با خلق خدا نتوان كرد
نه گل از دست غمت رست و نه بلبل در باغ
همه را نعره زنان جامه دران مىدارى
به بوى زلف و رخت مىروند و مىآيند
صبا به غاليه سايى و گل به جلوه گرى
مسأله ديگر مسأله كمال و زيبايى تجلى است . عارف چنان كه مىدانيم مسائل را از پايين مطالعه نمىكند . او در عالم مطالعه نمىكند تا خدا را ببيند ، در خدا مطالعه مىكند تا جهان را ببيند . از نظر او جهان يك واحد جلوه است : حسن روى تو به يك جلوه كه در آينه كرد . . .
پرتو حسن است : در ازل پرتو حسنت ز تجلى دم زد . . . يك كرشمه است :
به يك كرشمه كه نرگس به خودفروشى كرد
فريب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت