عكس روى تو چو در آينه جام افتاد
عارف از خنده مىدر طمع خام افتاد ( 1 )
حسن روى تو به يك جلوه كه در آينه كرد
اين همه نقش در آيينه اوهام افتاد
اين همه عكس مىو نقش مخالف كه نمود
يك فروغ رخ ساقى است كه در جام افتاد
غيرت عشق زبان همه خاصان ببريد
كز كجا سرّ غمش در دهن عام افتاد
من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم
اينم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد
رجوع شود به ورقه هاى « يادداشت عرفان و تصوف ، مسائل » ، اشعار مولوى در ديوان شمس و اشعار جامى .
ايضاً :
دردم از يار است و درمان نيز هم
دل فداى او شد و جان نيز هم
. . . هر دو عالم يك فروغ روى اوست
گفتمت پيدا و پنهان نيز هم
ايضاً :
خمى كه ابروى شوخ تو در كمان انداخت
به قصد جان من زار ناتوان انداخت
نبود نقش دو عالم كه رنگ الفت بود
زمانه طرح محبت نه اين زمان انداخت
به يك كرشمه كه نرگس به خودفروشى كرد
فريب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت
هامش
( 1 ) بعضى گفتهاند نظرش به حلاج است و بعيد است زيرا او حلاج را در شهودش تخطئه نمىكند ، بلكه مدعى است كه او جرمش آن بود كه اسرار هويدا مىكرد .
داستان مرحوم آقا سيد جمال گلپايگانى اينجا مناسب است .