مسأله ديگر اين است كه خلقت تجلى است نه عليت و معلوليت كه مستلزم اثنينيت است ( رجوع شود به جزوه « روابط عرفان و فلسفه » ) . مسأله ديگر اين است كه راز خلقت عشق است ، عشق حق به ذات خود و به شؤون خود ، * ( كنت كنزاً مخفياً فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لكى اعرف ) * . اين جمله در كتب روايتى ديده نشده است ولى عرفا آن را نقل مىكنند . حكما از باب علم غنايى وارد مىشوند كه علم حق به ذات خود علت علم به نظام احسن است ، علم به علت مستلزم علم به معلول است . ولى عرفا به عشق تكيه مىكنند ، حقيقت وجود را مساوى با عشق مىدانند . از نظر عرفا عقل مساوى است با محافظت و خوددارى ، و عشق با از خود بيرون آمدن ، اعم از از خود بيرون آمدن الهى به معنى تجلى و از خود بيرون آمدن مخلوق به معنى فنا .
نيروى عقل و عشق در فلسفه و عرفان ، همان نقش را دارد كه نيروى محافظه كار و نيروى انقلابى در فلسفه هاى اجتماعى . عقل نيرويى محافظه كار است و عشق نيرويى انقلابى . از نظر حكما جهان مولود يك نيروى محافظه كارانه است و بازگشت هستى نيز بايد محافظه كارانه باشد . ولى عرفا مىگويند جهان مولود نيروى انقلابى عشق است و بازگشت جهان نيز به عشق است . حكيم مىگويد از عقل ( عقل سر ) آمده و به عقل بازمى گرديم و عارف مىگويد از عشق آمده و به عشق برمىگرديم . اشعار حافظ در اين باب :
الف :
در ازل پرتو حسنت ز تجلى دم زد
عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوه اى كرد رخت ديد ملك عشق نداشت
عين آتش شد ازين غيرت و بر آدم زد
عقل مىخواست كز آن شعله چراغ افروزد
برق غيرت بدرخشيد و جهان بر هم زد