غم دل چند توان خورد كه ايام نماند
گو نه دل باش و نه ايام چه خواهد بودن
دسترنج تو همان به كه شود صرف به كام
دانى آخر كه به ناكام چه خواهد بودن
خوشتر از فكر مىو جام چه خواهد بودن . . . ( ص 269 ) .
قيامت :
فرصت شمار صحبت كز اين دو راهه منزل
چون بگذريم ديگر نتوان به هم رسيدن
( ص 270 ) 3 . ديگر بچه بازى :
گر چنين جلوه كند مغبچه باده فروش
خاكروب در ميخانه كنم مژگان را
اى نازنين پسر تو چه مذهب گرفته اى
كت خون ما حلالتر از شير مادر است
بگشا بند قبا تا بگشايد دل من
كه گشادى كه مرا بود ز پهلوى تو بود
مجمع خوبى و لطف است عذار چو مهش
ليكنش مهر و وفا نيست خدايا بدهش
دلبرم شاهد و طفل است و به بازى روزى
بكشد زارم و در شرع نباشد گنهش
خوشا شيراز و وضع بىمثالش
خداوندا نگه دار از زوالش