سخن از مطرب و مىگوى و راز دهر كمتر جو
كه كس نگشود و نگشايد به حكمت اين معما را
ساقيا جام ميم ده كه نگارنده غيب
نيست معلوم كه در پرده اسرار چه كرد
وجود ما معمايى است حافظ
كه تحقيقش فسون است و فسانه
ز سرّ غيب كس آگاه نيست قصه مخوان ( 1 )
كدام محرم دل ره در اين حرم دارد
در كارخانه اى كه ره عقل و علم نيست
فهم ضعيف رأى فضولى چرا كند
برواى زاهد خودبين كه ز چشم من و تو
راز اين پرده نهان است و نهان خواهد بود
راز درون پرده ز رندان مست پرس
كاين حال نيست زاهد عالى مقام را
حديث چون و چرا دردسر دهداى دل
پياله گير و بياسا ز عمر خويش دمى
گفتى ز سرّ عهد ازل نكته اى بگو
آنگه بگويمت كه دو پيمانه دركشم
هامش
( 1 ) عنقا شكار كس نشود دام بازگير كانجا هميشه باد به دست است دام را