ظاهراً ( بايد بيشتر مطالعه شود ) لقب « لسان الغيب » را در زمان خودش به او داده بودند .
عليهذا آنچه از زندگى حافظ بر مىآيد اين است كه عارفى بوده عالم ، در زىّ علما و با روح عرفا .
اما اگر بخواهيم حافظ را از منبع دوم يعنى ديوانش بشناسيم ، اينجاست كه ابهامهايى ولو در ابتدا براى ما پيش مىآيد و همه توهمات و توجيهات هم از خود ديوان سرچشمه مىگيرد . درحقيقت اين شعر مولوى ، درباره حافظ بيش از خود مولوى صادق است :
هر كسى از ظن خود شد يار من
از درون من نجست اسرار من
حافظ در آينه انديشه ها حافظ در آينه انديشه از يك لذت پرست اباحى دم غنيمت شمار لاابالى و لاقيد نسبت به همه چيز تا يك عارف سالك و اصل به حق در نوسان است . در اين جهت نظير ندارد . يك لاابالى شرابخوار دم از حافظ مىزند تا يك عابد عارف شب زنده دار مجاهد . ديوان حافظ ، هم در مجالس بزم و طرب راه دارد ، سومِ شراب و رباب است ، و هم در محافل اهل معنى و بر روى سجاده اهل معرفت و سومِ قرآن و صحيفه سجاديه است . اين عجيب است كه به پاى سرود شعر حافظ شرابها نوشيده مىشود و رقصها و پايكوبيها مىشود و هرزگيها مىشود و به پاى همين اشعار اشكها جارى مىشود ، آهها و ناله هاى سحر برمىخيزد . من خود مىشناسم افرادى را كه ديوان حافظ از سجاده شان جدا نمىشود .
تحليل ديوان حافظ ببينيم آيا روى اصول علمى مىتوانيم حافظ را از ديوانش بشناسيم ، و آيا اساساً خود ديوان را مىتوانيم بشناسيم يا نه ؟
طبق اصول علمى اول فرضيه ها را درباره حافظ ، كه ابراز شده و يا ممكن است بشود ، ذكر مىكنيم و بعد اين فرضيه ها را با قرائن