موجود تطبيق مىكنيم .
كداميك از محك سالم بيرون مىآيد ؟
الف . اينكه اين گفته ها همه شعر است به تمام معنى كلمه ، يعنى صرفاً يك هنر است ، يك قدرت هنرى است ، مخلوق قوه خلاقه خيال شاعر است و تابع فرمول معروف « احسن الشعر اكذبه » . عليهذا نه آن دسته از اشعار حافظ كه حكايت از عياشى و لذت پرستى و لااباليگرى مىكند بيان حال شاعر است ، نه آن دسته ديگر كه حالات سلوك عرفانى و آه و سوزهاى عرفانى و فناى عرفانى و وصول به حق را [ حكايت ] مىكند . حافظ حقيقى نه اين است و نه آن . شعر به هيچ وجه ملاك نيست . مىگويند فرزدق كه اين شعر را گفته بود :
فبتن بجانبىّ مصرعات
و بتّ افض اغلاق الختام
خليفه وقت [ گفت ] كه تو صريحاً اقرار به زنا كرده اى و بايد بر تو حد جارى شود . فرزدق گفت : « ان كتاب الله يدرأ عنى الحد » يعنى قرآن حد را از من دفع مىكند زيرا مىگويد : « * ( و الشعراء يتبعهم الغاوُن المتر انهم فى كل واد يهيمون و انهم يقولون ما لايفعلون ) * » كه مفادش اين است كه گمراهان فقط دنباله رو شاعرانند . آيا [ نديدى ] در تمام واديها سرگردانند و كارهايى را كه نكردهاند اعتراف مىكنند ؟ داستان معروف موريس مترلينگ كه محمد حجازى نقل كرده كه شخصى آرزوى ديدن او را داشت و خيال مىكرد كه با يك مجموعه اى از فضيلت و زيبايى معنوى روبرو مىشود و بعد فهميد اشتباه كرده است ، و سخن آن خانم و تمثيل به انگشتر مثال عالى و زيبايى است .
به حسب اين فرضيه حافظ صرفاً يك هنرمند است ، هنرمندى به قول امروز غيرمتعهد ، هنر را براى هنر مىخواهد و بس .
اين فرضيه كه مردود است ، اولًا به اين دليل كه اين فرضيه را هنگامى مىتوانيم بپذيريم كه چاره اى نداشته باشيم ، و الَّا اصل اين است كه هر سخن حمل به معناى جدىاش بشود و به اصطلاح اصالة الجد حاكم است . ثانياً آنچه از اشعار حافظ درك مىشود و براى هر خواننده اى يقين حاصل مىشود [ اين است ] كه اين اشعار