22 . دامن دوست به صد خون دل افتاد به دست
به فسوسى كه كند خصم رها نتوان كرد
23 . سالها دل طلب جام جم از ما مىكرد
و آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا مىكرد
بيدلى در همه احوال خدا با او بود
او نمىديدش و از دور خدايا مىكرد
24 . جمال يار ندارد نقاب و پرده ولى
غبار ره بنشان تا نظر توانى كرد
25 . تا كى غم دنياى دنىاى دل دانا
حيف است ز خوبى كه شود عاشق زشتى
26 . كسى كه حسن و خط دوست در نظر دارد
محقق است كه او حاصل بصر دارد
چو خامه در ره فرمان او سر طاعت
نهادهايم مگر او به تيغ بردارد
27 . فرض ايزد بگذاريم و به كس بد نكنيم
و آنچه گويند روا نيست نگوييم رواست
28 . من اين حروف نوشتم چنان كه غير ندانست
تو هم ز روى كرامت چنان بخوان كه تو دانى
29 . گداى ميكدهام ليك وقت مستى بين
كه ناز بر فلك و حكم بر ستاره كنم .
غم دنياى دنى چند خورى باده بخور . . . :
30 . طره شاهد دنيى همه بند است و فريب
عارفان بر سر اين رشته نجويند نزاع
31 . از طعنه رقيب نگردد عيار من
چون زر اگر برند مرا در دهان گاز
32 . صبحدم از عرش مىآمد خروشى عقل گفت
قدسيان گويى كه شعر حافظ از بر مىكنند
33 . گر خمر بهشت است بريزيد كه بىدوست
هر شربت عذبم كه دهى عين عذاب است