فنا :
11 . چنان پر شد فضاى سينه از دوست
كه فكر خويش گم شد در ضميرم .
انسان :
12 . تا نفخت فيه من روحى
شنيدم شد يقين برمن اين معنى كه ما زان وى و او زان ماست . فنا :
13 . بيا و هستى حافظ ز پيش او بردار
كه با وجود تو كس نشنود زمن كه منم .
گدايى عرفانى :
14 . من كه دارم در گدايى گنج سلطانى به دست
كى طمع در گردش گردون دون پرور كنم .
گدايى عرفانى :
15 . به خرمن دو جهان سر فرو نمىآرند
دماغ و كبر گدايان و خوشه چينان بين
16 . اگرت سلطنت فقر ببخشنداى دل
كمترين مُلك تو از ماه بود تا ماهى
17 . من به سر منزل عنقا نه به خود بردم راه
قطع اين مرحله با مرغ سليمان كردم
18 . خمها همه در جوش و خروشند زمستى
وان مىكه در آنجاست حقيقت نه مجاز است
19 . به هيچ دور نخواهند يافت هشيارش
چنين كه حافظ ما مست باده ازل است
20 . زير بارند درختان كه تعلق دارند
اى خوشا سرو كه از قيد غم آزاد آمد
21 . من آن نگين سليمان به هيچ نستانم
كه گاه گاه بر او دست اهرمن باشد .
عمل و سلوك :
22 . چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست
كه خدمتى بسزا بر نيامد از دستم .
توحيد در عبادت :
23 . تو بندگى چو گدايان به شرط مزد مكن
كه خواجه خود روش بنده پرورى داند
منازل سلوك :
24 . اين راه را نهايت صورت كجا توان بست
كش صد هزار منزل بيش است در بدايت