از زبان سوسن آزادهام آمد به گوش
كاندر اين دير كهن كار سبكباران خوش است
13 . به هيچ دور نخواهند يافت هشيارش
چنين كه حافظ ما مست باده ازل است .
دل انسان :
14 . مرو به خانه ارباب بىمروت دهر
كه گنج عافيتت در سراى خويشتن است .
فقر و گدايى عرفانى :
15 . ديدن روى تو را ديده جان بين بايد
وين كجا مرتبه چشم جهان بين من است
دولت فقر خدايا به من ارزانىدار
كاين كرامت سبب حشمت و تمكين من است .
بى نيازى و استغنا :
16 . ز پادشاه و گدا فارغم بحمدا لله
گداى خاك در دوست پادشاه من است
17 . سر ارادت ما و آستان حضرت دوست
كه هرچه بر سر ما مىرود ارادت اوست
نظير دوست نديدم اگرچه از مه و مهر
نهادم آينه ها در مقابل رخ دوست
18 . حافظ از معتقدان است گرامى دارش
زانكه بخشايش بس روح مكرّم با اوست
19 . روى تو كس نديد و هزارت رقيب هست
در غنچه اى هنوز و صدت عندليب هست
گر آمدم به كوى تو چندان غريب نيست
چون من در آن ديار هزاران غريب هست
20 . لطيفه اى است نهانى كه عشق از او خيزد
كه نام آن نه لب لعل و خط زنگارى است
قلندران حقيقت به نيم جو نخرند
قباى اطلس آن كس كه از هنر عارى است
21 . او را به چشم پاك توان ديد چون هلال
هر ديده جاى جلوه آن ماهپاره نيست