توحيد چنين خاصيتى دارد كه از طرفى پايه و مايهء فلسفى جهان بينى است و نوعى ديد و بينش دربارهء هستى و وجود است ، و از طرف ديگر نوعى آرمان و ايده است كه در كلمهء « * ( لااله الَّاا لله ) * » در جملهء نفى ، مفهوم ايده بودن و در جملهء اثبات ، مفهوم اصل بودن در هستى را بيان مىكند . قدرت و نيروى هر جهان بينى بستگى دارد به نوع آرمان سازى او .
ماركسيسم بازگشت به غرائز فردى است و نيرويش در جنبهء منفى يعنى در پاره كردن زنجيرهاست :
اما ماركسيسم مثلًا چنين نيست . جهان بينى ماركسيستى جهان بينى مادى است . جهان بينى مادى نوعى ديد و ارزيابى دربارهء هستى است كه طبعاً در توجيه زندگى و زيستن نيز اثر دارد ، ولى خودش يك آرمان نيست بلكه در حقيقت بىآرمانى و بازگشت به غرائز فردى است يعنى آن چيزى كه خودش مايهء جهان بينى است ، خودش ايده و آرمان فردى يا اجتماعى نيست .
مكتب بايد توجيه كنندهء زندگى در همهء شؤون و از آن جمله اخلاقى باشد و ماركسيسم چنين توانايى ندارد :
قدرت و نيروى ماركسيسم در بريدن و پاره كردن قيدها و زنجيرهاست . بعلاوه قادر نيست توجيه كنندهء زندگى در همهء شؤون اعم از سياسى و اجتماعى و اقتصادى و اخلاقى باشد الَّا به طريق غيرمستقيم ، مثلًا اكنون كه در متن هستى حقيقت و معنى مفهوم ندارد پس چرا پابند اخلاق و عدالت باشيم ؟
به عبارت ديگر روح مكتب آن است كه با نوعى ارتباط علَّى و معلولى اندام مكتب را مىسازد ، و آنچه قدرت و نيرو مىدهد به اين جهان بينى و به آن حيات مىبخشد هدف و غايت و آرمانى است كه جهان بينى مىدهد . لهذا هر جهان بينى صلاحيت اينكه روح مكتب را تشكيل دهد ندارد . انسان در سازندگى به آينده نگاه مىكند و نه به حال و گذشته . اينكه جهان چيست و چگونه بوده و هست ، چه ربطى دارد به من كه مىخواهم جهانى ايده آل و مطابق آرمان خود بسازم ؟
چيزى كه هست ، جهان بينى توحيدى به انسان آرمان منطقى مىدهد و براساس آن جهان بينى آرمان انسان درست مىشود و براساس آن آرمان راه انسان روشن مىشود .
يادداشتهاى استاد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 371
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٣٧١