در ورقه هاى « نياز بشر به دين - خدا و عدالت » گفتيم كه كشف تازهء پيامبران دربارهء عدالت اين است كه عدالت بشرى را به عنوان جزئى از عدالت كل جهانى - ولى به صورت وظيفه و تكليف موجودى كه خليفة الله است - شناساندند . آنها نگفتند جهان كور و كر است و هرچه هست جور و ستم و تنازع بقاست و تعاون بقا محصول تنازع بقاست .
نظام احسن :
و از ويليام جيمز ( 1 ) نقل كرديم كه اساس در مذهب و اخلاق اين است كه ما چگونه خلقت و جهان هستى را تلقى كنيم . آيا اين هستى را و كائنات را با سختى و رنج تلقى كرده ، پاره اى از آن را قبول داشته و قسمتى از آن را قبول نداريم يا آنكه برعكس آن را با آغوش باز و دلى آكنده از عشق و محبت استقبال نماييم ؟ اخلاق محض ( مجرد از مذهب ) قوانين كل جهان را كه حاكم بر جهان مىداند از روى علم و اطلاع اطاعت مىكند ، اما اين اطاعت با يك سنگينى و ملالت همراه است كه در قلب خود هيچ گونه حرارت و شوقى ندارد و هيچ وقت احساس اينكه اين قوانين مانند يوغى است به گردن او از او جدا نمىشود . اما در مذهب برعكس ، آن اطاعت سرد و غمانگيز جاى خود را به استقبال و پذيرش گرم كه همه چيز زندگى را پر از لطف و شوق و صميميت و نشاط مىسازد وامى گذارد . جان جانان جهان كه فيلسوف رواقى خود را به آن تسليم مىكند احترام و تعظيم را متوقع است ، اما خداى مسيحى عشق و محبت را طالب مىباشد .
اينجاست كه مىبينيم اين دو دسته در دو محيط مختلف از عواطف و احساسات واقعند كه در مقابل يكديگر يكى به سردى قطب و ديگرى به گرمى حرارت خط استواست ، گو اينكه نتيجه اى كه هر يك از آنها به دست مىآورند ( يعنى تسليم محض و بدون چون و چرا ) يكى باشد ( 2 ) 19 . راجع به پراگماتيسم كه قبلًا اشاره شد ، رجوع شود به جلد
هامش
( 1 ) سخن ويليام جيمز راجع به محبت و احسان است نه راجع به عدالت .
( 2 ) ر . ك : شمارهء 20 و 23