تخطي إلى المحتوى الرئيسي

يادداشتهاى استاد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 229

مساهمون:

ص٢٢٩
جهان آنِ تو و تو مانده عاجز ز تو محرومتر كس ديده هرگز ؟ ! چو محبوسان به يك منزل نشسته به دست عجز پاى خويش بسته نشستى چون زنان در كوى ادبار نمىدارى ز جهل خويشتن عار دليران جهان آغشته در خون تو سر پوشيده ننهى پاى بيرون چه كردى فهم از اين دين العجايز ؟ كه بر خود جهل مىدارى تو جايز زنان چون ناقصات عقل و دينند چرا مردان ره ايشان گزينند ؟ اگر مردى برون آى و نظر كن هر آنچ آيد به پيشت زان گذر كن مياسا يك زمان اندر مراحل مشو موقوف همراه رواحل خليل آسا برو حق را طلب كن شبى را روز و روزى را به شب كن ستاره با مه و خورشيد اكبر بود حس و خيال و عقل انور بگردان از همه اى راهرو روى هميشه « لااحب الآفلين » گوى و يا چون موسى عمران در اين راه برو تا بشنوى « انى اناا لله » . . . برو اندر پى خواجه به اسرا تفرج كن همه آيات كبرى برون آى از سراىامّ هانى بگو مطلق حديث « من رآنى »