جهان آنِ تو و تو مانده عاجز
ز تو محرومتر كس ديده هرگز ؟ !
چو محبوسان به يك منزل نشسته
به دست عجز پاى خويش بسته
نشستى چون زنان در كوى ادبار
نمىدارى ز جهل خويشتن عار
دليران جهان آغشته در خون
تو سر پوشيده ننهى پاى بيرون
چه كردى فهم از اين دين العجايز ؟
كه بر خود جهل مىدارى تو جايز
زنان چون ناقصات عقل و دينند
چرا مردان ره ايشان گزينند ؟
اگر مردى برون آى و نظر كن
هر آنچ آيد به پيشت زان گذر كن
مياسا يك زمان اندر مراحل
مشو موقوف همراه رواحل
خليل آسا برو حق را طلب كن
شبى را روز و روزى را به شب كن
ستاره با مه و خورشيد اكبر
بود حس و خيال و عقل انور
بگردان از همه اى راهرو روى
هميشه « لااحب الآفلين » گوى
و يا چون موسى عمران در اين راه
برو تا بشنوى « انى اناا لله »
. . . برو اندر پى خواجه به اسرا
تفرج كن همه آيات كبرى
برون آى از سراىامّ هانى
بگو مطلق حديث « من رآنى »
يادداشتهاى استاد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 229
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٢٢٩