تخطي إلى المحتوى الرئيسي

يادداشتهاى استاد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 115

مساهمون:

ص١١٥
روح سالم است و اگر به طور غيرطبيعى طى شود از قبيل اينكه سرخوردگى پيدا كند ، يك مسير انحرافى پيدا مىكند و تعادل روانى را بهم مىزند ( 1 ) . به هر حال مسائل روانى نيز مانند مسائل جسمى يك فرمول و حالت تعادل مستقل از بدن و سلسله اعصاب دارد كه اگر به واسطهء عوامل روحى به هم بخورد سلامت و منظم كاركردن روح و روان از بين مىرود ، جهان روان دچار بىنظمى و اختلال مىشود . پاره اى از مسائل كه بشر به عنوان يك وظيفهء اخلاقى و عقلى آنها را واجب و يا ناشايست مىدانست مربوط است به سلامت روان و يا اختلال نظم روانى ، مثلًا محبت به ديگران لازمهء سلامت روان است و حسد و كينه و امثال اينها همه از نوعى اختلال در روان پيدا مىشود و از طريق روانى هم بايد معالجه شود و توصيهء اخلاقى مفيد نيست ، يعنى امر و نهى كه چنين باش و چنين نباش ، در اينجا درست مانند امر و نهى دربارهء مسائل جسمى است كه بىاثر است . به يك نفر تبدار گفتنِ تب نداشته باش بىمعنى است ، همچنين به آدم حسود گفتن اينكه حسود نباش بىمعنى است . ج . نظر سوم اين است كه انسان نوعى بيمارى دارد غير از ناحيه اى كه روانشناسى مىشناسد . آنچه روانشناسى مىشناسد مربوط است به غرايز سادهء انسان ، خصوصاً غريزهء جنسى و غريزهء احترام ذات و مكانيسم آنها . ولى نوعى بيمارى در انسان وجود دارد كه آنها را بيمارى انسانى بايد ناميد و مربوط است به انسان شناسى و مذهب و به حس پرستندگى ( 2 ) كه در انسان بر خلاف حيوان هست . در حيوان فقط غريزهء جستجوى امور مادى مورد نياز هست و به صورت
هامش
( 1 ) همچنان كه جسم نيازمند به تعادل است كه به قول سعدى : چهار طبع مخالف سركش چند روزى شوند . . . امروز نيز سخن از اوره و كلسترول خون و ويتامينهاى مختلف است كه گاهى كم يا زياد مىشود . ( 2 ) به عبارت ديگر آنچه در بند « ب » گفته شد مربوط بود به روانشناسى و بيماريهاى روانى ، و اين مطلب مربوط است به انسان شناسى و بيماريهاى انسانى . انسان شناسى در قلمرو مذهب و فلسفه است نه در قلمرو علم .