* ( اليك عنى يا دنيا ، فحبلك على غاربك ، قد انسللت من مخالبك و افلتّ من حبائلك . . . فوا لله لا اذل لك فتستذلينى و لا اسلس لك فتقودينى . ) * اينها صريح است به اينكه در قيد دنيا بودن ، استقلال در شخصيت آدمى را مىكوبد .
على كه غيرخدا هرچه باشد آن را شايستهء اسارت خود در بند او نمىداند حتى بهشت و جهنم را ( 1 ) ، لهذا خدا را نه براى طمع در بهشت و ترس از جهنم عبادت مىكند بلكه به خاطر شايستگى او . در عبادت على طمع و ترس حكومت ندارد ، فقط عشق حكومت دارد ، آن هم عشق به كمال مطلق و جمال مطلق .
در فلسفه هاى اجتماعى امروز نيز روى بازيافتن شخصيت خود از طريق آزادى از قيد هر چيزى و عصيان عليه هر حكومتى ( ظاهرى و معنوى ) تكيه شده است ، همچنان كه در عرفان خودمان نيز . از نظر برخى مكتبهاى به اصطلاح اومانيستى ، شخصيت انسان مساوى است با آزادى و آزادى مساوى است با نفى تسلط هر چيز كه مساوى است با عصيان در مقابل همه چيز . ولى از نظر اسلام ، وابستگى به هر چيز و پرستش هر چيز و محوشدن در هر چيز يك بيمارى است و يا يك آسيب ديدگى و آفت زدگى است جز پرستش خدا و فناى در او شدن كه سلامت است و كمال ، چرا ؟
در مكتب اگزيستانسياليسم عصيان در مقابل همه چيز تجويز مىشود و بلكه به عقيدهء آنها عصيان مساوى است با هستى انسان بماهو انسان . من عصيان مىكنم پس هستم . انسان به هر درجه كه عصيان مىكند هست و به هر درجه كه تسليم است و انقياد است ، نيست و معدوم است . دكارت گفت كه من مىانديشم پس هستم .
هامش
( 1 ) و لهذا عبادتى كه براى بهشت و جهنم نباشد و براى شكر باشد ، عبادة الاحرار مىنامد . ( حكمت 237 )