اين قسمت بسيار خوب و تپههاى كمارتفاع در هر دوطرف جاده وجود دارند . در سىامين ميل به جهت خواب بميان تپههاى شرقى رفتيم .
هفدهم آوريل - با روشن شدن روز حركت كرده در جهت شمال و شمالغربى از ميان و روى تپههاى پرپيچوخم گذشتم . شايد 6 ميل طى طريق كرده بوديم كه از دور شش مرد مسلح و مجهز افغانى را ديدم كه در تعقيب ما ميآيند . راهنمايم بمحض ديدن آنان تفنگ فتيلهاى خود را آماده كرد و منهم همه سلاحهاى كمرى خويش را پر و آماده نمودم و كاروان خود را به سمت چپ راه هدايت و مكان مرتفعى را كه بر جاده مشرف و راه را در تيررس داشت انتخاب كرده در آنجا پياده شديم . راهنما كه تنها كسى بود كه تفنگى فتيلهاى در دست داشت زانو به زمين زده آماده تيراندازى نشست . افغانها همچنان پيش آمدند تا مقابل ما رسيدند و آنگاه سئوال كردند كيستيم و بكجا ميرويم . راهنما جواب داد كه من پيرزادهاى هستم از كسان محمد خان غلجائى و به قصد زيارت عازم مشهد مىباشم .
آخرين سوار اسبش را بسوى ما راند ولى راهنمايم در حالى كه دستش را حركت ميداد اخطار كرد اگر قدمى جلوتر بگذارد تفنگش را آتش خواهد كرد . مرد افغانى پس از شنيدن اخطار وى پرسيد تو با يك تفنگ فتيلهاى در برابر شش نفر ما كه به خوبى و كاملا مسلح هستيم چه خواهى كرد ؟ راهنما در جواب گفت ، درست ، اگر شما آن پيرمرد بى - ارزش را از دسته و جلوى خود دور كنيد شما هم مثل ما پنج نفر مىباشيد . مرد پير افغان گفت ، سلاحهاى خود را كنار بگذاريد و نگذاريد پيرزاده تصور كند كه ما راهزن يا قاتليم و پس از اظهارات پيرمرد ، افغانها اسبها را برگرداند و بتاخت از ما دور شدند .
اينك راضى از حادثه و برخوردى كه به صلح و آرامش گذشت و خوشحال از رهائى از دست افغانها به راه خود ادامه ميدهيم . در هشتمين ميل بچاهى بنام پلسى
( Plessy )
رسيديم . اينجا همچنان بارانداز و منزلگاه عمومى كاروانيان است و آب خوب و فراوان و عليق و علوفه كافى دارد . از اينجا به دشت وسيعى كه بين دو سلسله كوههاى كمارتفاع در جهت شرقى غربى قرار دارد و بريدگيهائى چند آن را قطع مىكند وارد شديم .