در شرف خرابى است و شايد به همين زوديها فروريزد . وقتى از آن ميگذشتم در پياده روهاى پل شكافهائى بوجود آمده بود و براى آنكه شبهنگام مسافران دچار سانحه نگردند تنه درختان را به روى آنها نهاده بودند . اين پل 12 طاق ( دهانه ) دارد و از فراز آن نظاره بر منظره رودخانهاى كه ميلغزد و از ميان نواحى برنجزار ميگذرد و يا بر خاك دشت پهناور ميغلطد بسيار دلپسند و بديع است .
از زمانى كه در بندر سونمنى پياده شدم تاكنون بيش از 1500 ميل مسافرت كردهام كه 1300 ميل آن تا آنجا كه مسير راه اجازه ميداد در خط مستقيم و از شرق بغرب امتداد يافته بود . در راهى كه مسافرت ميكردم اينجا اولين ناحيهاى بود كه برودخانه دائمى و پرآب برخوردم و عمق آن بقدرى است كه آب از زانوى اسب بالاتر ميايستد . با توجه به تنوع خاك و درجه حرارت و چهره زمين سرزمينى كه از آن گذشتهام بايد گفت ( بىآبى ) نشانه مطلق و دليل قطعى خشكى فوق العاده آب و هواى آنست و در چهره زمين مكانى است نامساعد و نامناسب .
پس از عبور از كولبار 5 ميل ديگر پيش رفتيم و آنگاه چند ساعتى براى رفع خستگى توقف كرده دوباره در اين دشت شش ميل ديگر راه پيموديم . از اينجا بدرهاى باريك كه بين دو سلسله كوهساران مرتفع قرار داشت و در جهت غرب و به خط مستقيم و به طول 34 ميل تا دشت شيراز ممتد ميگرديد وارد شديم . سرانجام در ساعت 9 صبح روز پنجم ژوئن با نهايت خرسندى و شعف وارد شهر شيراز شدم . بمحض وصول به شهر يكسره بقصر محمد نبى خان كارگزار يا پيشكار
( Minister )
فارس رفتم و او بيكى از نوكرانش دستور داد كه مرا به خانه ستوان ليتل
( Little )
افسر پيادهنظام مدرس ببرد . اين افسر از جانب ژنرال مالكم سفير بريتانيا ، در شيراز مانده بود تا بعنوان همكار و نماينده سياسى رابط بين سفير و حكومت فارس باشد و امور محوله را انجام دهد . در حدود دو ساعت پس از رسيدنم ، پيشكار چند سينى ميوه و مربا بعنوان خوشآمد و تهنيت برايم فرستاد و رسما از حال من و سلامتيم استعلام نمود و من دوباره بر آن شدم كه تصور كنم افسر بريتانيائى هستم .