مقابل تالار و روبروى او و پهلوى در نشستم . چند سؤال راجع بمسافرتم از من كرد كه به آنها جوابهاى مختصر دادم و ضمنا آنچه را كه كريم خان دستور داده بود گفتم و اضافه نمودم كه قصد نهائى من آنست كه به ژنرال مالكم سفير بريتانيا در تهران ملحق شوم . اين مطلب را مخصوصا گفتم تا شايد در نامهاش كه بعنوان شاهزاده بكرمان ميفرستد آن را ذكر كند . بعد قليان آوردند و پس از آنكه مرا بيش از مدت يكساعت در آنجا نگهداشته بود گفت : تصميم دارم چاپارى ( قاصد سواره ) بكرمان نزد شاهزاده بفرستم و به او دستور مىدهم كه با شما همراه باشد . او امروز بعد از ظهر عازم خواهد شد ، بنابراين بهتر است براى تحصيل ما يحتاج سفر خود عجله كنيد و بخاطر داشته باشيد كه در مسير جاده شما چيزى براى خوردن و خريدارى يافت نخواهد شد . قول دادم كه طبق دستور او رفتار كنم و پس از كسب اجازه و تأثير بسيار نيكوئى كه نزاكت و ادب ايرانيها در من بجاى گذاشته بود و نمونه آن را در رفتار مؤدبانه و دلپذير لطفعلى خان كه نسبت بمقامى كه دارد بسيار جوان است ، مشاهده نمودم ، آنجا را ترك كردم . بطوريكه از قيافه او برمىآيد كمى بيش از 22 سال دارد و بقرارى كه مطلع شدم اهل اصفهان است و رفتار و حركاتش از تمام هموطنان او كه بعدها ديدم مؤدبانهتر و بانزاكت تر بود .
نوكر هندوستانيم در غياب من سعى كرده بود كه قدرى آرد تهيه كند ولى نتيجهاى نگرفته بود و بنابراين خود را با خريدن قدرى جو قانع كردم و اين تنها غلهاى بود كه مىتوانستيم بدست آوريم و اميدوار هم بوديم كه در جائى آن را تبديل به آرد كنيم .
بهرحال مقدارى نسبتا زياد خرماى خوب و انار براى راه تهيه كرده ساعت 5 بعد از ظهر كه چاپار آمد بهمراه او حركت كرديم و پس از طى مسافتى معادل 5 / 3 ميل كه قسمت بيشتر آن از بين خرابهها ميگذشت بآسيابى كه در كنار جاده بود رسيديم و در آنجا براى شب توقف كرديم . خوشبختانه تمام جو موجودى خود را با
مسافرت سند وبلوچستان ( سفرنامه پاتينجر ) ( فارسى ) — صفحة 224
مساهمون: هنرى پاتينجر
ص٢٢٤