خان بود گرفتم . نامه كريم خان را برايش فرستادم و دو ساعت تمام در نزديك دروازه ، در بين عدهاى تفنگچى بىادب و گستاخ كه سمت مستحفظ و قراول را داشتند و از سوالات نامربوط و كنجكاوانه اين عده معذب بودم بانتظار جواب ماندم . درحالىكه از ديدار حكمران و يا دريافت جواب نامه مأيوس شده ميخواستم با دست خالى و نااميد نزد افراد خودم مراجعت كنم ، مردى آمد و اطلاع داد كه خان تا چند دقيقه ديگر بدربار مىآيد و مطابق با اين اخطار ، خان به زودى وارد حياط شد و پشت سرش عده زيادى از ملتزمين همراه بودند . وقتى تقريبا نزديك به نقطهاى كه توقف كرده بودم رسيد ، برگشت و رو بيك نفر از همراهانش گفت پس اين فرنگى ( اروپائى ) كجاست . پس از آنكه مرا به او نشان دادند با دست به من اشاره كرد كه دنبال او بروم و ضمنا با نگاهى ثابت و عميق سر تا پاى مرا با دقت برانداز كرد و جامه ژنده و كهنهام مسلما باندازهاى غيرعادى بود كه به خود اجازه نميداد از من بخاطر اين طرز نگاه معذرت بخواهد . پيراهن زبر و درشتباف بلوچى بتن و شلوارى كه يكوقت سفيد بوده ولى در اثر پوشيدن شش هفته متوالى برنگ قهوهاى و تقريبا ژنده و كهنه شده بود به پا و عمامهاى آبىرنگ بر سر و تكهاى طناب بجاى كمربند ، لباس مرا تشكيل ميداد و ضمنا چماقى هم براى استفاده در حين راه رفتن و دفاع در برابر سگها بدست داشتم .
پس از اينكه از دو يا سه حياط تودرتو گذشتيم بدربار كه در انتهاى محوطهاى وسيع واقع بود و در دو طرف آن راهروهائى قرار داشت وارد شديم . در بين اين دو راهرو ، محوطه يا باغچهاى بود پر از بوتههاى گل و سه فواره كه آب از آنها ميجهيد . اطاقى كه وارد آن شديم مربع شكل و بسيار قشنگ بود و هرطرف آن شاهنشين و پنجره داشت و كف اطاق با قاليهاى گرانبهاى ايرانى مفروش بود و كنار ديوارها نيز براى نشستن از نمد مفروش شده بود . رنگ اطاق كاملا سفيد و ديوارها داراى گچبريهاى تذهيب شده بود كه رويهمرفته در چشم بيننده با جلال و باعظمت جلوه مىكرد . خان در جلوى شاهنشين ، پهلوى پنجره جلوس كرد و منهم در طرف
مسافرت سند وبلوچستان ( سفرنامه پاتينجر ) ( فارسى ) — صفحة 223
مساهمون: هنرى پاتينجر
ص٢٢٣