زيباتر بود و برفتار مودب و باوقار و جاذب وى ميآمد . او به فارسى صحبت مىكرد و فارسى از آن بهتر و شيرينتر تابحال از بلوچهاى بومى نشنيده بودم . وقتى مدتى باهم صحبت كرديم اظهار داشت كه احساس مىكند صبح هنگام ، شخصيت واقعى خود را بيان نداشتهام زيرا بشدت مظنون بود كه من شاهزادهاى هستم در لباس مبدل . او با اشتياقى وافر و بسيار جدى از من خواست تا حقيقت را اعتراف كنم و اعلام داشت كه بايد نسبت به من در نهايت ادب و احترام رفتار شود . درحالىكه دريافتم راضى كردن وى با اظهارات جدى و بيان حقيقت محال است ، هفتتيرم را بطريقى بنمايش درآوردم تا شايد تغييرى در مسير محاوره بدهم و تصادفا هم اين كار مؤثر افتاد . او از طرز ساخت و مرغوبيت آن هفتتير تعريف كرده آن را بسيار ستود و من نيز خواهش كردم تا يكى از آنها را بعنوان هديهاى بپذيرد . از اين تحفه بسيار سپاسگزارى كرد و آنقدر مودب بود كه در برابر مهربانى و محبت از موضوعى كه مايل ببحث آن نبودم اجتناب كند .
درحالىكه ذخيره كوچكى از آذوقه و سيورسات و نامهاى از قائم خان براى برادرش ، سردار فهرج ، دريافت كردم در ساعت 2 بعد از ظهر از ابتر خارج شده و قبل از ساعت 6 به فهرج رسيدم . راه بسيار خوب و در حدود بين يازده يا دوازده ميل بود كه از روى دشتى ريگزار ميگذشت . باغهاى خرما و دستههاى درختان خرما اينجا و آنجا و در گوشه و كنار پراكنده بودند . دو نهر كوچك بسيار پرآب و زيبا جاده را قطع ميكرد يكى در 7 ميلى و ديگرى در 9 ميلى .
بمحض رسيدن بفهرج شاه مهراب خان را ديدم كه با جمعى از ساكنان محل براى اداى نماز به مسجد ميرود و از من دعوت كردند كه در مراسم نماز و نيايش شركت كنم ولى من امتناع كردم . وقتى مراسم مذهبى تمام شد ، خان بر روى تراس يا پشتهاى كه پنج يا شش فوت از ساير كرسيهاى جلو در مهمانخانه بلندتر بود قدم نهاد و بر روى حصيرى كه پهن شده بود نشست و بىدرنگ سوال كرد كه از كجا آمدهام و غرض و منظور من از مسافرت چيست . خداداد بعنوان سخنگو ايستاد و جوابى را كه من در صبح به قائم خان
مسافرت سند وبلوچستان ( سفرنامه پاتينجر ) ( فارسى ) — صفحة 181
مساهمون: هنرى پاتينجر
ص١٨١