قيچى بردم و از او درخواست كردم وسايل عزيمت مرا فراهم نمايد و همچنين خواستم مقدارى آرد و خرما جهت ذخيره راه به من بدهد زيرا تنها توشه راه ، مقدارى خرما و آرد بود كه قائم خان در ابتر به من داده بود . او قول داد كه راهنمائى فردا صبح بهمراه من حركت خواهد كرد و نيز به ناظر يا ديوان خود دستور داد كه ده موند « 1 » ( در حدود چهارده پوند ) آرد جو به من بدهد زيرا در آن محل آرد گندم پيدا نميشد ، سپس از من خواست از راه مستقيم فهرج به به زمان عزيمت كنم و گفت اگر اين راه را انتخاب نمايم بمپور را در مسير نخواهم ديد يا بعبارت ديگر از بمپور نخواهم گذشت و در نتيجه مسافرتم دو منزل كوتاهتر مىگردد . مراتب امتنان خود را از محبتى كه در مورد تامين آسايش و رفاه و مساعدت به من انجام داده بود اظهار داشتم ولى به او گفتم چون مكرر از كاپتن گرانت مراتب بخشايش و نظربلندى و مردانگى مهراب خان بمپور را شنيدهام ترجيح مىدهم كه از راه بمپور بروم تا همچنانكه دستور اكيد نيز چنين است ، از مهراب خان در بمپور ديدار كنم .
خان فورا اين عذر را پذيرفت و گفت انتخاب راه را به عهده خودتان مىگذارم .
ليكن حقيقت امر اين بود كه حساب مىكردم در عبور از صحرا و تا رسيدن به نرمانشير ايران گرفتار كمبود غذائى و نقصان توشه مىگردم و ازاينرو لازم مىدانستم به بمپور بروم تا شايد بتوانم رئيس بمپور را تشويق و ترغيب نمايم مرا مرهون گشادهدستى و بذل و بخشايش بنمايد .
پس از ترتيب اين كارها به محل و جاى خودم در مهمانخانه بازگشتم و بقيه روز را در جمع بلوچان تنبل و پر قال و قيل كه مرا با سئوالات بيهوده و نكات مهمل و چرند بستوه آورده بودند گذراندم . بعد از ظهر يكنفر گوسائى « 2 »
( Goosayen )
از سرحد به اين محل آمد و مرا از همصحبتى و پذيرائى از همه مردم ده خلاص كرد .
هامش
( 1 ) -Maund( 2 ) - گوسائىها طبقهاى از فقيران هندى يا زواران هستند .