داده بودم چندبار تكرار كرد و اضافه نمود كه درخواست من آنست كه راهنما و مقدارى سيورسات برايم فراهم نمايد و مرا در مسافرت به نرمانشير « 1 » مساعدت و هدايت كند . در اين موقع حساس نامهاى را كه از ابتر آورده بودم در دست خان گذاشتم و او آن را به ميرزا يا نويسندهاى داد تا بصداى بلند بخواند . تمام مردم بدقت گوش ميدادند و وقتى قرائت نامه نزديك باتمام بود ناگهان يكه خوردم زيرا قائم خان در اواخر نامه مراتب سوءظن خويش را از مقام من اظهار كرده بود . اينك بايست در حدود توانائى خود كارى كنم تا سردار معتقد گردد كه برادرش بخاطر دوستى و رفاقت با من چنين اظهار داشته و در واقع ميخواسته است به اين طريق توجه و ابراز علاقه برادر خود را نسبت به من تهييج كند .
در لحظهاى كوتاه كه بخاطر اين گمان ناگوار بوجود آمد ، تمام چشمها بسوى من دوخته شد و پسربچهاى در حدود ده دوازده ساله بانگ برآورد : اگر او خودش نميگفت كه پيرزاده است ، من قسم ميخوردم كه اين برادر گرانت فرنگى « 2 » ( يا اروپائى ) است كه سال قبل در بمپور بود . من سعى كردم باظهار نظر آن پسربچه بىاعتنا باشم ولى آشفتگى ظاهر و بهمريختگى نگاههايم مرا لو داد و خان فورا با خوشخلقى و نزاكت تمام گفت :
اگر اينطور بود نبايد حقيقت را پنهان ميكرديد زيرا هيچكس نبايد نسبت به من كمترين بىاحترامى و دغلى روا دارد و بداند كه از اين گستاخى و جسارت و حيلهبازى نفعى نميبرد .
من اعتراف كردم كه اروپائى هستم و در خدمت هندوئى ميباشم كه از طرف او مامورم به كرمان بروم .
هامش
( 1 ) - ناحيه جنوبشرقى ايران تابع ايالت كرمان ( نرماشير : توضيح مترجم ) .
( 2 ) - كاپتن گرانت افسر پيادهنظام بنگال بود . اين افسر متهور در 1809 در گواتر مكران پياده شد و در خشكى تا عرض جغرافيائى بمپور پيشرفت ( در 6 ميلى فهرج ) و نيز از راه ديگرى در امتداد ساحل تا بندرعباس پيشرفته از آنجا از طريق دريا به بمبئى بازگشت . تحقيقاتى كه او در اين كوشش دشوار و خستگىناپذير انجام داده بود هم مفصل و هم درست بود . ميدانستم كه او با رئيس بمپور رابطه حسنه داشته است و ازاينرو همين امر مرا وادار كرد تا ادعا كنم كه قوم و خويش گرانت هستم .