تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مسافرت سند وبلوچستان ( سفرنامه پاتينجر ) ( فارسى ) — صفحة 183

مساهمون:

ص١٨٣
بىخردى ميدانم كه سعى كنم حيرت و خشم ميرخداداد را از افشاى اين مطلب باز گو كنم و از حيرت او در هنگامى كه به جهت تائيد حقيقت اضافه كردم كه من برادر گرانت نيستم بلكه از اقوام نزديك آن كسى هستم كه آن پسربچه ادعا مىكند ، مطلبى بميان آورم . ميرخداداد اين مطلب را كاملا پوچ و چرند ميدانست و بتناوب روى خود را به سمت شاه مهراب خان و دهاتىها كرد و مجادلات و مباحثاتى را كه موقع ترك كلگان تا به حال به آن برخورده بوديم يكايك شرح داد . از اينكه نصايح او را نپذيرفته او را بوظايفش آشنا كرده بودم ، از كارهاى سنگينى كه به وى ارجاع كرده بودم ، از اظهارات دامادش مراد خان و از مواردى كه درباره تقدس و حرمت من گفته بود داد سخن داده همه اين موارد را دلايلى كافى در رد ادعاى من و تكذيب مطالبى كه بيان داشته بودم مىدانست . خان از ته دل به اين افسانه خنديد و بان گوينده متغير گفت كه بخاطر داشته باشد كه او تنها كسى نيست كه فريب خورده است و براى مثال به برادرش اشاره كرد . خداداد به اين اظهارات با ترشروئى جواب داد كه از اين مطلب خود باخبر مىباشد و فقط معتقد است كه با هيچ شخصى بدون آنكه ملتفت شود كيست اين‌گونه صميمى و رفيق نبوده است . يكى از تماشاچيان با صداى بلند فرياد زد ( من به زودى فهميدم كه يكى از ساربانان شترهاى ماست ) : من دو ماه با او بودم ، معهذا نفهميدم كه سيد « 1 » است يا پيرزاده و با وجود اين منهم مثل شما كمتر فكر مىكردم كه او فرنگى و يا اروپائى باشد . رنجيدگى و تغير خداداد حالا در جهت منفى آن طى مسير مىكرد . او بر مراد و بر پستى و بىمسلكى او لعنت فرستاد و او را معاون اين دوروئى و شيادى و قبيح مىدانست . در اين هنگام هوا رو بتاريكى ميرفت و گفتگو با رفتن خان بسوى منزلش بپايان رسيد . من بگوشه‌اى در مهمانخانه خزيدم و در آنجا شام مجللى مشتمل بر ابگوشت گوسفند و بولى « 2 » و نان گندم خوردم . چهاردهم آوريل - بعد از صبحانه ، براى شاه مهراب خان پيشكشى ناقابلى مشتمل بر : مقدارى باروت عالى ، چند عدد آتش‌زنه اسلحه كمرى ، يك قلم‌تراش و يك جفت
هامش
( 1 ) - سيد مسلمانانى هستند كه بازماندگان پيغمبر محسوب ميگردند معنى پيرزاده را در داستان چهارم آوريل گفتم . ( 2 ) -Bouliنوعى غذا