ضرر و زيان مرا فراهم نكردهاند . من ناگزير مىبايستى با تمام آنها تشريفات و مراسم روبوسى انجام دهم . پس از انجام اين مراسم و چند دقيقه توقف ما را ترك گفته به محل خود مراجعت كردند .
هشتم اوريل - ساعت 7 صبح به دهكده گل
( Gull )
كه اولين ده در بخش دزك مىباشد رسيديم . چند صد قدم از آن دور شده بوديم كه پسربچهاى از جانب ملائى كه وابسته به مسجد بود آمد و گفت كه دهنشينانى كه روز قبل همراه ما بودند حضور مرا در آن جمع به اهالى ده اطلاع دادهاند از اينرو خواهش و تمنا دارد كه برگردم و در صرف ناشتائى با آنها شركت كنم . كاملا معلوم بود كه اين تعارف و اظهار ادب در نتيجه يك حس كنجكاوى است و رد كردن و نپذيرفتن اين دعوت برايم بمراتب بهتر بود تا قبول آن البته نه بخاطر حس كنجكاوى آنها بلكه براى احتراز از وارد شدن در مباحثات مذهبى كه احتمالا ممكن بود پيش آيد . اما بهانه و عذر موجهى در رد دعوت نداشتم ، باضافه تمام همراهان اصرار كردند كه دعوت را قبول كنم ( چون نميخواستند ناشتائى خوبى را از دست داده باشند ) و مجبور شدم بازگردم . چهار يا پنج نفر از محترمين را ديدم كه با لباسهاى نو روى فرشى كه در زير سايه درختى گسترده شده بود نشستهاند و جلوى آنها نان و كرهاى در ظرف چوبى قرار دارد . همگى باحترام من قيام كردند و پس از اينكه متقابلا يكديگر را در اغوش كشيده دستان هم را بوسيديم ، مرا در سمت راست ملاى بزرگ كه لفظ بسم الله را بر زبان جارى كرد جاى دادند و به صرف ناشتائى شروع كرديم .
خوشبختانه تمام آنها به نحوى مشغول صرف صبحانه شدند كه وقتى براى سؤال كردن از من نداشتند . پس از صرف ناشتائى نوكرى آب آورد تا دست خود را بشوئيم .
كسى كه در سمت چپ من قرار داشت و فارسى شكستهاى ميدانست باطرافش نگاه كرد و گفت حالا پيرزاده يك فاتحه يا دعا براى شكرگزارى ميخواند . اين دعوت همانقدر كه ناخوشآيند بود غيرمنتظره هم بود و باعث شد كه چند لحظه كوتاه گرفتار اضطراب و ناراحتى گردم . بهرحال چون از نمازهاى معمولى مسلمانان بوسيله نوكر هندوستانى